انگار چشم هایمان دیگر به خواندن این تیتر ها عادت کرده است:
" کارگر ساختمانی خود را سوزاند، پنجاه روز برای یک شرکت کار کرده ام، ولی آنها حقوق من را پرداخت نکرده اند_ دیگر طاقت ندارم"
" هنوز 2800 کارگر گیلانى به دلیل بارش برف سال گذشته بیکارند"
" دولت حامی مستضعفین کارگران را به زندان می اندازد."
" آواره گان دره سید حسن در حاشیه سنندج را دریابیم"
... و صد ها خبر دیگر از این دست که روز به روز به تعدادشان در اخبار سایت های خبری افزوده می شود.
کارگر ترحّم نمی خواهد.
کارگر قدرت می خواهد.
کارگر وعدۀ سر خرمن احمدی شغال را نمی خواهد.
کارگر رفاه اقتصادی می خواهد نه درآمدی که فقط بتواند با آن شکم خود و زن و بچه اش را سیر کند که تا فردا زنده بماند و بتواند دوباره برای زالو های سیری ناپذیر جان بکند. هر چند که زیر سایۀ جانشینان امام زمان آمریکا و اروپا رفته و فکل-کرواتی شده و بعد سپاهی و بسیجی شده و حالا رئیس کارخانه و معدن و غیره شده، تنها چیزیکه به حساب آوردنش، مکروه مؤکد است، زندگی و سلامت کارگر است.
کارفرما با بستن قرارداد موقت، دیگر خیالش از مسئلۀ تامین امنیت شغلی کارگر راحتست. یعنی اگر یک کارگر سادۀ قرارداد موقتی مرد، به درک! از فردایش بی هیچ مشکلی جایگزین می شود، دیگر مسئلۀ میزان فوق العاده پائین حقوق، حقوق به تعویق افتاده و غیره که جای خود دارد.
کارگر انقلاب می خواهد.
پس
کارگر انقلاب می کند.
یک قصیدۀ آتشین از کتاب مجموعه اشعار فرخی یزدی:
شوریده دل به سینه به عنوان کارگر
شورید و گفت جان من و جان کارگر
شاه و گدا، فقیر و غنی کیست آنکه نیست
محتاج زرع زارع و مهمان کارگر؟
سرمایه دار از سر خوان راندش ز جور
با آنکه هست ریزه خور خوان کارگر
در خز خزیده خواجه،کجا آیدش به یاد
پای برهنه، پیکر عریان کارگر؟
با آنکه گنج ها برد از دسترنج وی
پامال می کند سر و سامان کارگر
آتش به جان او مزن از باد کبر و عُجب
ای آنکه همچو آب خوری نان کارگر
ترسم که خانه ات شود ای محتشم خراب
از سیل اشک دیدۀ گریان کارگر
یا کاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر
از برق آه سینۀ سوزان کارگر
کی آن غنی که جمع بود خاطرش مدام
رحم آورد به حال پریشان کارگر؟
ای دل فدای کلبۀ بی سقف بذرکار
وی جان نثار خانۀ ویران کارگر
☭ |