زندگی را فرصتی برای مبارزه و در هم کوبیدن بنیاد فساد و بی عدالتی می دانم

نیک دیدن
یادداشتهای یک کمونیست
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 دی ماه سال 1384
بچه های اعماق

 در شهر بی خیابان می بالند

در شبکه مورگی پس کوچه و بن بست،

آغشته دود کوره و قاچاق و زرد زخم

قاب رنگین در جیب و تیر کمان در دست،

بچه های اعماق

بچه های اعماق

باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و

دشنام پدران خسته در پشت،

نفرین مادران بی حوصله در گوش و

هیچ از امید و فردا در مشت،

بچه های اعماق

بچه های اعماق

بر جنگل بی بهار می شکفند

بر درختان بی ریشه میوه می آورند

بچه های اعماق

بچه های اعماق

با هنجره خونین می خوانند و چون از پا در آمدند

درفشی بلند به کف دارند

کاوه های اعماق

کاوه های اعماق

----------------------------------------------------------------------------------

احمد شاملو

از مجموعه شعر ترانه های کوچک غربت


دوشنبه 26 دی ماه سال 1384
یک شعر پر شور و زیبا از خسرو گلسرخی

مرثیه ای برای گلگونه های کوچک ...

 

       1

چشمان تو

سلام بهاریست

در خشکسالی بیداد.

دستان تو

       که یارای دشنه گرفتن نیست امّا

       آواز تو

       گلولۀ آغاز

که بال گشودست به جانب دیوار...

دیوارها اگر که دود نگشتند

آواز پاک تو

       رود بزرگ میهن

این رود، در لوت می دمد

تا در سرتاسر این جزیرۀ خونین

سروها و سپیدار

              سایه سار تو باشد.

 

2    

در کوچه ها

حتّی اگر هجوم ملخ بود

ما با سپر به کوچه قدم می گذاشتیم

حالا که دشمن ما مخفیست

زندان،

       تمام کوچه های خلوت این شهر...

 

 

       3

شاهین من!

که چشمهای تو نارس

و در احاطه به خونریز نارساست

تنها خلیفه نیست دشمن و دژخیم

هشدار!

       مخفیست دشمنت.

بابک اگر برادر ما بود

در قتلگاه دشمن این خلق

با گونه های زرد خموشی می گرفت، امّا

دلبسته ایم

به گونه های تو ای امید فرداها...

تو بابکی

با گونه های آتشی سرخ...

 

       4

وقتی لباس تو ریش ریش، درهم و پاره.

وقتی که چشمهای تو در حسرت دویدن و بازی

                                                       خیره مانده بود

گویا میان همهمۀ پارک،

با آن صدای کودکانه به من گفتی:

عریانی مرا

هرگز نه کسی گفت و نه دانست

با شانه های خمیده

                     بارکش بودن...

 

      5    

دیوارهایی از گل که نیست

دیوارهایی از گل که نیست

با شاخه های همهمه گر، درهم

تا جاده

       با غرشی از گل و آواز

نام ترا در سپیده بخوانند

بر گردن تو سرو می آویزم

تا سرافرازی

              ز سرو

                     بیاموزی...

 

       6

اینک که سرپناه تو می سوزد

                                    در این حریق هرزه درایان

                                    به جستجوی کدام دامنه     

                                    گیرایی چه صدایی

صدای پدر

            در صدای ریزش باران است

اگرچه دامنه اینجا نیست

                              بایست در باران!

هرگز مترس،

هرگز مترس

پیراهن است صدایش

                        پیراهن است صدایش...

 

      7

خواهی پرید دوباره شاهین کوچک ما،

و پرده های سیاه دو چشمش را

                                         کنار خواهی زد

او را دوباره خواهی دید

او را

که سرافراز گرفتاریست

                           در این جزیرۀ خونین...

او را

که شورشی ست

                     در خون ساکت ما

او را دوباره تو خواهی دید

او را که

       سوار بر دشنه های گرسنه نمودند

و با دو آفتاب طلوع کرده

                           در دو گودی گونه

از میان بیابان

              چو روح جنگل رفت...

 

       8

با دستهای کوچک خود

                           ستاره می چینی؟

از آسمانِ شهر تو آخر

                           ستاره خواهد ریخت

با چشمهای سیاهت که خواب می خواهند

اینک کنار خیابان،

بارانی از ستاره تو را جذب کرده است.

در جذبه ای

که دنبال یک ستارۀ گمنامی

و مادر تو

          برایت ستاره می چیند

و ماه را به هیئت توپی می آراید

در بازی کودکانۀ تو...

ایکاش

رنج مادرانۀ او می سوخت...

 

9

بر گردن تو سرو می آویزم

تا سرافرازی ز سرو بیاموزی...

------------------------------------------------------------------------------

از کتاب "ای سرزمین من" سرودۀ خسرو گلسرخی، گردآورنده: کاوه گوهرین، انتشارات نگاه

یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
چرا سر این فرماندهان سپاه را زیر آب کردند؟

هر چند هیچکس به جز آنان که از "پشت پرده" با خبرند آنهم از آن قسمت های همیشه تاریکش!، نمی توانند نظری قطعی بدهند! و ما هر چه بگوئیم از حدّ حدس و گمان فراتر نمی رود، اما آنچه واضح است اینست که هر جا منافع و موجودیت برگزیدگان ایرانیِ خدایان سرمایه، به خطر بیافتد، خودی و غیر خودی دیگر برایشان معنایی ندارد.

آنچه من حدس می زنم این است که به دلیل اطلاع همگی یا اکثر سرنشینان جت، از اطلاعات و جزئیات یکسری عملیات فوق سری که افشای آنها نه تنها برای سران نظام الهی بلکه برای اربابانشان مشکل آفرین می شده، حذفشان از حفظشان مقرون به صرفه تر بوده به همین دلیل همگی یکجا باهم به لقاء الله الصاق شده اند.

اینجا برای اینکه درک کنیم، دانستن بعضی چیزها در ائتلاف ملوک الطوایفی آمریکایی، چقدر راحت می تواند به قیمت زندگی یک انسان تمام شود، آن هم نه زندگی یک شهروند عادی (البته اگر بپذیریم در این فرم مهوّع دیکتاتوری، اساساً چیزی به نام حقوق شهروندی معنا دارد) که ایضاً زندگی یک مقام بلند پایۀ نظامی، بهتر است بخشی از کتاب اعترافات جعفر شفیع زاده محافظ روباه پیر در نوفل لو شاتو و فرماندۀ پیشین واحد مخصوص انقلاب اسلامی ایران، را با هم بخوانیم:

(ص 135)

جلسۀ آن شب میان خمینی و ویلیام سالیوان و همراهان هر دو نفر، تا ساعت شش صبح فردا، بی آنکه کسی داخل یا خارج شود، ادامه پیدا کرد و در این ساعت بود که در تاریکی صبحگاهان زمستانی ابتدا سفیر آمریکا و دو نفر همراهانش، بعد بازرگان و دوستانش و سرانجام، تیم خمینی که ما بودیم از هم جدا شدیم و هر گروه به سویی رفت. تنها تغییری که داده شد، پیوستن سید احمد خمینی به گروه ما و اضافه شدن دکتر یزدی به گروه بازرگان بود. خمینی و سید احمد را این بار به مدرسۀ علوی رساندیم. قطب زاده گفت که چند دقیقه ای منتظر او باشیم و وقتی بازگشت، در مقابل دوریان یکصد هزار تومان پول نقد به من داد و گفت: فعلاً این را داشته باش تا بعد! و بلافاصله اضافه کرد: اولاً ماشین پیش تو خواهد ماند، اما کلیدش را به احدالناسی نخواهی داد و چون بزودی عملیات موزه را شروع خواهید کرد، اجباراً چند روزی همدیگر را نخواهیم دید، جا و مکانت پیش دوریان خواهد بود و تنها اوست که بتو خواهد گفت چه باید بکنی و دیگر هیچکس!

. . .

(ص 136)

پس از صرف صبحانه و درست هنگامی که مشغول جمع کردن بساط صبحانه بودیم، میهمانان دیروزی وارد شدند و پس از یکی دو دقیقه کار شروع شد. به یک چشم بهم زدن، میز ناهار خوری و دیوارهای اتاق از نقشه های مختلف پر شد و صحبت هایی که به نظر می آمد هیچوقت تمام نخواهد شد، میان آنها آغاز گردید. وضع من به دلیل ندانستن زبان براستی بد و خیلی بد بود. دوریان و سودابه، اگر کاری مربوط به من می شد، که همین جا بگویم خیلی هم کم بود، آن قسمت را برایم ترجمه می کردند و من دهها بار باید آنچه را که شنیده بودم تکرار می کردم تا رهبر عملیات که یک سرهنگ آمریکایی به نام ویلیام بیکر بود، اطمینان پیدا کند که متوجه مأموریتم شده ام.

. . .

( همان صفحه)

یک اسلحۀ جیبی به سودابه داده شد و یک کلت آمریکایی و یک قبضه مسلسل یوزی اسرائیلی در اختیار من قرار گرفت. آنشب، تمام روز فردا و فردا شب استراحت می کردیم  و پس فردا از ساعت 6 بامداد در منزل دوریان جمع می شدیم تا عملیات موزه ایران باستان آغاز شود.

. . .

 

                                                                                                    


شنبه 24 دی ماه سال 1384
نامۀ ماکسیم گورکی به همسرش

نامۀ ماکسیم گورکی به همسرش یکاترینا پشکوا (از یالتا، قبل از آوریل 1899):

 

کاترینا،

برای نامه متشکرم، لازم نیست نگران من باشی. من از هر لحاظ خیلی خوب جا افتاده ام. از آن چه پزشکان می گویند این طور معلوم می شود که سلامت من به طور سریع و مستمر رو به بهبود است. حفره ها و ضایعات ریه هایم مربوط به دو سال قبل بهبود یافته و این امر باعث تعجب آلکسین است. او می گوید که وقتی من آلوپکا را ترک کردم، معتقد بوده است مرا هرگز دوباره نخواهد دید، چون ریه هایم در وضعیت خیلی بدی بوده. اما حالا اگر وضع  همان طور مثل گذشته پیش برود، دلیلی برای نگرانی وجود ندارد، ظرف یکی دو سال کاملاً خوب خواهم شد.

       اما دربارۀ پول، هر وقت که لازم بدانی خودت به پوسه نامه بنویس. من احتمالاً در یکشنبه عید پاک به آنجا می رسم. همراه چخوف مسافرت می کنم. او نسبت به من فوق العاده همدلی نشان می دهد، چیزهای زیادی به من می گوید که من گمان نمی کنم هرگز به سایرین بگوید. اعتقادش به من ملموس است و کلاً خیلی خوش وقت و خوشحالم از این که کسی در من چیز با ارزش و قابل توجهی می بیند که خود، شخص فوق العاده برجسته و نویسندۀ خلاقی است که در تاریخ ادبیات و وضعیت جامعه نقطۀ عطفی است. حرف های او نه تنها مرا خوشحال می کند، بلکه از این جهت که مرا وا می دارد جدی تر و نسبت به خودم سخت گیر تر باشم، خوب است. او طرز خندیدن بسیار خوشایند و کاملاً کودکانه ای دارد. ما هر روز یکدیگر را می بینیم.

       مای فوما (My Foma) (در شمارۀ آوریل) به علت سانسور، به طور وحشتناکی مثله شده است. وقتی نمونۀ چاپی آن رسید از شدت خشم دیوانه شدم. اما گور پدرشان! هر چه ضربه ای که به صخره می زنند شدیدتر باشد، جرقه های بیشتری می جهد. من از آن نوع آدم های ضعیفی نیستم که از یک خراش می میرند.

. . .

-----------------------------------------------------------------------------------------

از کتاب نامه های ماکسیم گورکی ترجمۀ حسین نیّر _ نشر دیگر، ص_63-64

 

                                                      ☭


جمعه 23 دی ماه سال 1384
What about me?

I'm left in the night, trembling with fear,

I have seen to the future, and the future is here,

Our leader will bring victory, but our land is in flames,

And as the final sounds of battle disappear, I had to say-

 

What about me, and you, and the ones that we love,

What about me, and you, and the ones that we love,

Well what about us?

 

Singer: Chris de Burgh, from into the light album.

 

تقدیم به تمامی قربانیان جنگ امپریالیستی آمریکا و متحدانش تحت لوای مبارزه با تروریسم:

 

آنگاه که جان آدمی،

با خط کش کاخ سفید،

متر می شود

آنگاه که انفجار،

چون مار می خزد در مغز مردمان

در خانه های ذهن بلاهت جاگیر می شود

آنجا که به تپش، اشتیاق قلب

آنجا که به پریدن، نیاز بال

می سوزد و چون جوانه های نازک خاکِ زمین

نابود می شود،

کیست تا بر فرق پاسداران سرمایه

این مسخ شدگان هرزه سلاخ

بکوبد پتک عدالت را؟

دوباره حرکت را، در اشتراک گندم و کار و شراب و رقص

آیا،

آمیزش خاک و آتش، تولد ستاره را

کهکشان ماتم زده خواهد دید؟


سه شنبه 20 دی ماه سال 1384
کارگر انقلاب می کند

انگار چشم هایمان دیگر به خواندن این تیتر ها عادت کرده است:

" کارگر ساختمانی خود را سوزاند،  پنجاه روز برای یک شرکت کار کرده ام، ولی آنها حقوق من را پرداخت نکرده اند_ دیگر طاقت ندارم"

" هنوز 2800 کارگر گیلانى به دلیل بارش برف سال گذشته بیکارند"

" دولت حامی مستضعفین کارگران را به زندان می اندازد."

" آواره گان دره سید حسن در حاشیه سنندج را دریابیم"

... و صد ها خبر دیگر از این دست که روز به روز به تعدادشان در اخبار سایت های خبری افزوده می شود.

کارگر ترحّم نمی خواهد.

کارگر قدرت می خواهد.

کارگر وعدۀ سر خرمن احمدی شغال را نمی خواهد.

کارگر رفاه اقتصادی می خواهد نه درآمدی که فقط بتواند با آن شکم خود و زن و بچه اش را سیر کند که تا فردا زنده بماند و بتواند دوباره برای زالو های سیری ناپذیر جان بکند. هر چند که زیر سایۀ جانشینان امام زمان آمریکا و اروپا رفته و فکل-کرواتی شده و بعد سپاهی و بسیجی شده و حالا رئیس کارخانه و معدن و غیره شده، تنها چیزیکه به حساب آوردنش، مکروه مؤکد است، زندگی و سلامت کارگر است.

کارفرما با بستن قرارداد موقت، دیگر خیالش از مسئلۀ تامین امنیت شغلی کارگر راحتست. یعنی اگر یک کارگر سادۀ قرارداد موقتی مرد، به درک! از فردایش بی هیچ مشکلی جایگزین می شود، دیگر مسئلۀ میزان فوق العاده پائین حقوق، حقوق به تعویق افتاده و غیره که جای خود دارد.

کارگر انقلاب می خواهد.

پس

کارگر انقلاب می کند.

 

یک قصیدۀ آتشین از کتاب مجموعه اشعار فرخی یزدی:

       شوریده دل به سینه به عنوان کارگر

       شورید و گفت جان من و جان کارگر    

       شاه و گدا، فقیر و غنی کیست آنکه نیست

       محتاج زرع زارع و مهمان کارگر؟

       سرمایه دار از سر خوان راندش ز جور

       با آنکه هست ریزه خور خوان کارگر

       در خز خزیده خواجه،کجا آیدش به یاد

       پای برهنه، پیکر عریان کارگر؟

       با آنکه گنج ها برد از دسترنج وی

       پامال می کند سر و سامان کارگر

       آتش به جان او مزن از باد کبر و عُجب

       ای آنکه همچو آب خوری نان کارگر

       ترسم که خانه ات شود ای محتشم خراب

       از سیل اشک دیدۀ گریان کارگر

       یا کاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر

       از برق آه سینۀ سوزان کارگر

       کی آن غنی که جمع بود خاطرش مدام

       رحم آورد به حال پریشان کارگر؟

       ای دل فدای کلبۀ بی سقف بذرکار

       وی جان نثار خانۀ ویران کارگر

      

                                                                          ☭


دوشنبه 19 دی ماه سال 1384
به بهانۀ مقاله ای از نشریه Prospect  در مورد اوضاع ایران

قبل از هر چیز اگر کسی بعد از گذشت بیست و هفت سال از عمر سراسر جنایت و چپاول و کثافتکاری نظام مبتنی بر ولایت فقیه، گمان می کند اسم این نظام جمهوری اسلامی! است نه ائتلاف ملوک الطوایفی آمریکایی گُلی به گوشۀ جمالش!

مدتهاست که رسانه های امپریالیستی، به خصوص بی بی سکینه آن هم در بخش فارسی، از خودشان چپ و راست مقولاتی مثل "اصلاحات"، "فاندمنتالیسم" و "بحران هسته ای" بخوانید "کشک" و "دوغ" و "ماست" در می کنند.

علت چیست؟

واضحست: استحمار بیشتر برای استعمار بیشتر (البته از نوع نوینش)

چرا آمریکا هرگز به ایران حمله نمی کند؟ و اگر هم به اصطلاح برای سیاه کاری، چنین غلط زیادی ای پیرو فرمودۀ امام خمینی(ره = روباه) که فرمودند: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، بکند، فانوس رو به باد ائتلاف ملوک الطوایفی آمریکایی، تبدیل به پروژکتور نشود، کم سو تر نمی شود؟

به همان دلیل که ممّد رضا و ملا عمر و صدام چپه شدند، اینها نمی شوند!

در یک نظام ملوک الطوایفی، گرگ ها و توله گرگ ها گاهی به هم حال می دهند گاهی هم زیادی حال می دهند!

الله العالم مع الخرمگس!

   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 20053


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها