زندگی را فرصتی برای مبارزه و در هم کوبیدن بنیاد فساد و بی عدالتی می دانم

نیک دیدن
یادداشتهای یک کمونیست
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385
چرا می خواهم این وبلاگ را دیگر آپ نکنم؟

اساساً آنچه مرا واداشت تا به ایجاد این وبلاگ مبادرت ورزم چیزی نبود به جز پاسخ دادنِ عملی و البته در حد توانم، به نیاز و عطش روزافزون نسل جوان سرزمینم، نسل شیر زنان و شیر مردان سرخ اندیش، به ایده های مارکسیستی و ایجاد یک محیط دیالوگ تئوریک. اما در طی این مدت، من توانایی های خودم را در وادی عمل بیش از پیش باور کردم و اکنون احساس می کنم وبلاگ نویسی کاری نیست که برای من پایان ماجرا باشد. در فضای مجازی در این مدت نسبتاً کوتاه و در بین "وبلاگ نویسان چپ" من به این واقعیت رسیدم که در عین حال که باید وبلاگ نویسی توسط مبارزان ساکن میهن، به مثابه ابزار و سلاحی کارآمد مورد توجه قرار گیرد، اما در عین حال، اغراق غرض آلود و بزرگنمایی بیش از اندازه در مورد تأثیرات فوق العادۀ این روشِ خاص مبارزه، خود تاکتیکی شناخته شده است برای ایجاد مشغولیت کاذب برای مبارزان واقعی و اتلاف انرژی و زمان آنان. پس بایستی آنرا به عنوان یک تاکتیک، آنهم با در نظر داشتن تمام نواقص و محدودیت هایش درک کرد و نه به گونه ای عمل کرد که گویی : وبلاگ نویسی، هم استراتژی هم تاکتیک!، من در عین حال به وضوح مشاهده کردم که به شکلی سازماندهی شده و منظم و با برنامه، شخصیت ها، گروه ها و جریان هایی برای هرز دادن انرژی و منحرف کردن نیروهای انقلابیِ بالقوه از مسیر واقعی، از طریق جذب آنها به سمت خود، و با خرج کردن انواع و اقسام شعارهای دهان پر کن و پر طمطراق، آنهم از جیب پرولتاریا و توده های تحت ستم!، ایجاد شده و مدت هاست که به فعالیت مخربّشان ادامه می دهند. در واقع مزدوران رژیم که خود دقیقاً در جهت منافع امپریالیسم جهانی تعلیم داده شده و عمل می کنند، تور بزرگی ساخته اند تا از این طریق هر فرد یا گروهی را که به عرصۀ فعالیت مبارزاتی از طریق اینترنت وارد می شود، یا وادار به تمکین کنند و یا با ایجاد جنگ روانی (در اینترنت) بر علیه آن فرد یا گروه، قربانی یا قربانی هایشان را ایزوله کرده و در موقعیتی مهجور قرار دهند. بگذارید شفاف تر بگویم : اکثر وبلاگ ها و سایت های "داخلی" که خود را اپوزیسیون و "چپ" و برانداز و غیره معرفی می کنند و شعار هایی می دهند که اگر کسی در دنیای حقیقی (در داخل ایران) به دلیل جو جاسوسی و امنیتی موجود، حتی با خودش در پستوی خانه اش نجوا کند، نمی تواند از کابوس دیواری که موش دارد و آن موش هم گوشی، در رنج و عذاب نباشد، با این حال با اینکه با "اسامیِ حقیقی" در وبلاگ ها و سایت هایشان این مطالب و شعارها و تعیین تکلیف ها را می نویسند، کوچکترین مشکلی برایشان به وجود نمی آید سهل است، که روز به روز هم "فعّال" تر شده و در عرصه های وسیعتر و "جدیدتری" به صورت "علنی" فعالیت می کنند، اینها (اکثرشان و نه تمامشان زیرا نیروهای مستقل و صادق هم بی شک هستند که البته هدف من در میان گذاشتن این حقایق با همین اقلیت است.) دست پخت ساوامایند و یا کسانی هستند که در نهایت در  لیست "بی خطرها" ی ساواما قرار دارند.

اما در فضای اینترنت با وجود تمام فیلتر هایی که اعمال می کنند ( و البته بعضاً "بعضی ها" را هم به این خاطر که "برانداز"تر! به مخاطبانشان بشناسانند، فیلتر می کنند!) امکانات و منابع بسیار خوبی برای آموزش تئوریک وجود دارد و من شک ندارم که مخاطبان این وبلاگ خودشان توانایی پیدا کردن این سایت ها را دارند و از مقالات و منابع تئوریک موجود در آنها بهترین بهره ها را خواهند برد. من تمام لینک هایی را که وصفشان در بالا آمد پاک می کنم و البته امیدوارم که در آینده ای نزدیک بتوانم وبلاگی دیگر راه بیاندازم و البته به شکل گروهی و به کمک سایرین (چون به شدت این روزها با کمبود زمان مواجهم) و اینبار با موضع گیری مشخص در قبال این خیل دوستنمایان دشمن نهاد، به وظیفه ام که ناتمام ماند عمل کنم.

و اما در حال حاضر، من به این نقطه رسیده ام که فارغ از درگیر شدن و اتلاف وقت خود با این جریان های انحرافی، به فعالیت عملی از طریق ایجاد و سازماندهیِ گروهی از همفکران خودم در دنیای واقعی و نه مجازی! و نه در تور ساواما! بپردازم و البته تا جایی که می توانم از منابع غنی و فراوان تئوریکی که در دنیای اینترنت موجود است بهره برده، آنها را به دیگران نیز معرفی کنم و در افزودن بر آنها بکوشم.

این پیام من به تمام دوستان و رفقاییست که در این مدت به وبلاگ من سر می زدند:

همۀ شما را به کار تئوریک جمعی و ایجاد هسته های انقلابی در دنیای واقعی فرا می خوانم. خود را گول نزنیم و با فعالیت مختصری در "وبلاگستان" و اکتفا کردن به گذاشتن کامنت هایی تکراری و ملال آور و شعار دادن های خشک و خالی، سعی در آرام و پاک ساختن وجدان های خود نکنیم. می دانم که دشوار است اما رفقا! باید وجدان سرخ را قطبنمایمان سازیم و به همان سمتی حرکت کنیم که آن شورشیِ همیشۀ تاریخ، "فرمانده چه گوارا"، همان انسانی که فنا ناپذیریِِ "تعهد" را با مرگش دوباره معنا کرد، حرکت کرد و با پژواک آخرین فریادش، همچون "باران یقین" بر چشمان جوانه های عصیان، بارید و بارید و بارید، و تا سپیده دمان آزادی باز هم می بارد.

و این پیام من به تمام ریاکاران و دغل بازان حرفه ایست:

دیری نخواهد پائید که به دست پر توان مبارزان راه سرخ سوسیالیسم، همان "سوسیالیست های انقلابیِ" واقعی، تمامی شما همراه با اربابانتان، ساقط شده و به زباله دان تاریخ فرستاده می شوید.

 

در پایانِ آخرین پستم در این وبلاگ، می خواهم بیتی از حافظ، شاعری که عظمتش را نهایتی نمی شناسم، بگذارم و با تمام رفقا خداحافظی کنم.

 

       در هر طرف ز خَیل حوادث کمین گهیست

                                            زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

 

 


چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385
دو انحراف از تئوری مارکسیستی تاریخ (ادامه)

ب) اراده گرایی :

        حال می پردازیم به انحرافی دیگر از تئوریِ مارکسیست ـ لنینیستیِ تاریخ. یعنی اراده گرائی، که ویژگیِ چپ روی یا « بیماریِ کودکانۀ کمونیسم » را بیان می کند.

        سنّت مبارزات انقلابیِ مارکسیست ـ لنینیستی به ما نشان می دهد که هیچ جنبش انقلابی مصون از انحراف نیست؛ انحراف به راست (اقتصادگرائی، اصلاح طلبی یا رفرمیسم، و غیره) ، یا انحراف به چپ (ماجراجوئی، و غیره). از سوی دیگر، پیشتازانی که در رأس جنبش های انقلابی پیروزمند قرار گرفته اند ـ انقلاب شوروی، چین، کوبا ـ همواره با این دو نوع انحراف جنگیده و بر آنها فائق آمده اند. و بدین ترتیب موفق به ایجاد خط مشی سیاسیِ درستی شده اند که به پیروزی انجامیده است.

        بنابراین، به نظر ما باید در معنای چپ روی در سنت مارکسیست ـ لنینیستی دقیق شد. چپ روی انحرافی از مارکسیسم است که با ویژگی های زیر مشخص می شود :

        در زمینۀ ایدئولوژیک، دارای ویژگیِ ذهنیگریِ شدید و حاد است. میل وافر به دیدن انقلاب تحقق یافته، بینش ]انسان[ نسبت به واقعیت را مسخ وقلب می کند، انسان میلِ (خود) و واقعیت عینی را با یکدیگر اشتباه می گیرد. و این ذهنیگرائی به سوی جزمگرائی راه می برد. انسان نظریات پایه ای و کلایسک (دکترین) های انقلاب را پایۀ منطق خود قرار می دهد، و بدون درکی عمیق، شعار های انقلابیِ افراطی را از بر تکرار می کند؛ شعارهائی را که برای برخی شرایط تاریخیِ مشخص دارای ارزشی بوده اند، لیکن نمی توانند به راحتی، در مورد هر موقعیت دیگر، صحت و عمومیت پیدا کنند. مثلاً برای اینکه بخواهیم انقلاب سوسیالیستی تحقق یابد کافی نیست که شعار « مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی» را به عنوان شعار جنبش انقلابی اعلام کنیم. حتی اگر در نهایت، انقلاب سوسیالیستی مورد نظر باشد، اغلب باید مراحلی را پشت سر گذاشت ـ و اینرا تاریخ انقلابات نشان داده است ـ : نخست باید انقلابات دمکراتیک تحقق یابند، تا سپس به انقلابات سوسیالیستی تبدیل شوند. ]1[

        در زمینۀ سازماندهی، چپ روی در این زمینه در هیئت فردگرائیِ شدید و افراطی جلوه گر می شود. فردگرائی، خود، از یکسو، از عدم تواناییِ فرد در قبول انضباط حزبی و تصمیمات مبتنی بر آن ناشی می شود و از سوی دیگر، در گرایش استفاده از نیروهای حزب در جهت منافع شخصی، بروز می کند. «کاودیلیسمِ» (2) سیاسی، یکی از جلوه های فرد گرائی در زمینۀ سازماندهی است.

        در زمینۀ رهبری : در زمینۀ استراتژیِ انقلابی، چپ روی از طریق ناتوانیِ آن در تشخیص مراحل ممکن انقلاب، بیان می شود. چپ روی، هدف نهائی را با نفی مراحل لازم برای رسیدن به آن، به جای این مراحل می نشاند. و نتیجۀ این اشتباه و عدم تشخیص در زمینۀ تاکتیک، ناتوانیِ مطلق در تفکر بر پایۀ تناسب قوا است. چپ رو ها درک نمی کنند که قبل از قدم گذاشتن در یک عمل سیاسیِ مشخص، باید نیروهای طبقاتی و روابط میان این نیروها را با عینیتی قاطع در نظر گرفت. و این امر باعث می شود که ایشان امکان هرگونه اتحاد را با نیروهایی که مستقیماً به سوسیالیسم معطوف نیستند نفی و رد کنند.

        چپ روی یک انحراف اراده گرایانه و ذهنیگرایانه از تئوریِ مارکسیست ـ لنینیستیِ تاریخ است. در پایه های آن، همان مبحث تئوریکِ انحراف اقتصادگرایانه را، لیکن به صورت وارونه می یابیم. این بار دیگر نه جزم گرائیِ اقتصادی، بلکه ارادۀ انسانها، و به خصوص برخی گروه های انقلابی و قهرمانان آنان است که مسیر تاریخ را تعیین می کند. چپ روی ضرورت شرایط حداقل لازم برای انجام انقلاب را نادیده می گیرد. ناپختگیِ مزمنِ شرایط انقلابی که مورد تأکید اقتصادگرایان بود، در چپ روی به پختگیِ همواره حاضرِ این شرایط تبدیل می شود. تبعیت از منافع خود انگیختۀ توده ها که خاص اقتصادگرائی بود، در اینجا به نوعی جدا افتادگی نسبت به توده ها تبدیل می شود.

        نه اقتصاد گرائی ( که برای آن تاریخ از قبل مشخص است )، و نه اراده گرائی ( که برای آن تاریخ محصول ارادۀ انسانها، یعنی ارادۀ انقلابیِ افرادی جدا شده از توده ها، ولی معتقد به اینکه همین توده های بالقوۀ سوسیالیست، به محض درگیر شدن در مبارزۀ انقلابی به دنبال آنها خواهند آمد)، هیچیک هیچگونه تحلیلی از شرایطِ حاضر انقلاب، طبقات، نیروهای اجتماعی و تناسب قوای موجود در هر کشور بدست نمی دهند. هر دو انقلابات را در نطفه خفه می کنند، ولی به دلایلی ظاهراً مخالفِ یکدیگر: اقتصادگرائی، به خاطر اینکه به حرکت خود به خودیِ توده ها اعتماد می کند؛ و چپ روی، به خاطر اینکه بیش از حد به انسانها یا به برخی گروه های کوچک انقلابی اعتماد می کند و لزوم آماده کردن سازمانی که قادر به بسیج و به حرکت در آوردن توده ها باشد را نادیده می گیرد.

        این انحرافات چپ روانه می توانند در درون احزاب مارکسیست ـ لنینیستی نیز ظهور کنند؛ همچنین می توانند در خارج حزب پدیدار شده، «گروه های کوچکی» را تشکیل دهند که تا هنگامی که خط سیاسیِ جدا از توده های خود را تصحیح نکنند، همواره محکوم به این خواهند بود که به صورت گروه های کوچک باقی بمانند.

        ببینیم قضاوت لنین در مورد این گروه های کوچک چیست : « تاریخ سوسیال دموکراسی روسیه گروه های کوچک بسیاری را به خود دیده است که تنها برای یک ساعت، یا چند ماه پدیدار شده اند و از هیچگونه پایۀ توده ای برخوردار نبوده اند (حال می دانیم که یک سیاست جدا از توده ها سیاستی ماجراجویانه است)، و هیچگونه ایدۀ جدی و محکمی نداشته اند. در یک کشور خرده بورژوا، و در یک دورۀ تاریخیِ اصلاحات بورژوائی، گرویدن روشنفکران از همه نوع به کارگران، و کوشش آنها برای خلق انواع گروه های کوچکِ ماجراجو، بدان معنا که قبلاً اشاره کردیم، امری اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.» (3) .

        و به این سؤال که خصلت ماجراجویانۀ این گروه های کوچک با کدام مدرک (یا دلیل) ثابت می شود؟، لنین چنین جواب می دهد : « دلیل ( و مدرک)، همانا تاریخ 10 سالۀ اخیر است (1914 1904)، سالهائی که غنی ترین سالها از نظر وقایع، و نیز مهمترین آنها بوده اند. طی این ده سال رهبران تمام این گروه های کوچک، منفعل ترین، رقّت آورترین و مضحک ترین نوسانات را در مورد مسائل مهم تاکتیکی و سازمانی از خود نشان داده اند؛ آنها ناتوانی مطلق خود را در خلق جریانهائی که بتوانند در توده ها ریشه بدوانند، به روشنی نشان دادند» (4).

        پس از مطالعۀ دقیق نوشتۀ فوق، چنین به نظر می رسد که آنچه اساساً چپ رویِ ماجراجویانه را مشخص کرده، و آنرا محکوم به بی حاصلی (نازائیِ سترون) سیاسی می کند، تحقق بخشیدن به سیاستی جداافتاده از توده هاست.

        حال این سؤال پیش می آید که آیا می توان در مقابل سترون بودن یک خط سیاسی بدون توده ها، شعار سیاست توده ای را به عنوان راه حل پذیرفت؟

        جواب منفی است. زیرا نه تنها یک، بلکه دو سیاست توده ای وجود دارد : سیاستی که ارادۀ خودانگیختۀ توده ها را دنبال می کند، و فراموش می کند که توده ها در درون ساختی اجتماعی قرار گرفته اند که تحت سلطۀ ایدئولوژی بورژواست، و هنگامیکه به حال خود رها می شوند، (توده ها) به دامان اصلاح طلبی (رفرمیسم) می افتند. و دیگر، سیاستی که قادر به تفسیر و تعبیر منافع عمیق و واقعیِ طبقاتیِ توده هاست و نه منافع ظاهریِ آنها.

        بنابراین، هر سیاست توده ای، سیاستی انقلابی نیست. اگر یک حزب خود را به سازماندهیِ مبارزاتِ خودانگیختۀ تودۀ کارگر محدود کند، بدون آنکه این مبارزات را به سوی مبارزه ای برای منافع استراتژیک درازمدّت راهنمائی کند، در واقع سیاستی اصلاح طلبانه و غیر انقلابی را دنبال کرده است.

        حال سعی کنیم معنای آنچه را که باید از خط سیاسی توده ای فهمید، معین کنیم :

1 ـ  اعتماد داشتن به توده ها . ایمان به اینکه توده هایی که با روش صحیح سازمان یافته اند، می توانند در جهت درک و انجام وظایف انقلابی خود حرکت کنند و عکس العمل نشان دهند. ایمان به اینکه توده ها دارای چنان امکانات خلاقی هستند که در لحظات بحرانیِ تاریخ، توانسته اند روشهای جدیدِ مبارزاتی، شیوه های جدید غلبه بر دشمنان طبقاتی را کشف و اختراع کنند.

        2 ـ  احترام به توده ها . احترام قائل شدن به شیوه ای دیالکتیک (یعنی در عین در نظر گرفتن تأثیرات متقابل ـ م.) برای منافع خودانگیخته و بلافصل، و منافع درازمدت توده ها، که به صورت عینی، به معنای پیشنهاد وظایفی به توده هاست که در عین بستگی به منافع استراتژیکِ بلند مدتِ آنها، همواره در جهت منافع خودانگیختۀ بلافصل آنها نیز می باشد. در واقع، جز با در نظر گرفتن منافعِ اخیر ]منافع خودانگیخته و بلافصل[ به عنوان نقطه ]شروع[ حرکت، پیشرفتِ جنبش به سویِ تحقق منافع استراتژیک ممکن نخواهد شد.

        3 ـ  نظر خواهی از مردم . دریافت ایده ها، افکار و نظریات مردم در مورد واقعیت ها . و نه معرفی همه چیز به آنها به صورت از قبل تدارک دیده شده و از بالا. مطمئن شدن از اینکه شعارهای انتخاب شده انعکاسی واقعی در توده ها داشته باشند. چقدر درست می گفت مائو در این مورد، هنگامیکه تأکید می ورزید که : « فرد مبارزی که پرسشنامه و تحقیق تهیه نکرده است، حق حرف زدن ندارد » .

        4 ـ  مطلع کردن مردم . گذاشتن اطلاعاتی در اختیار مردم در مورد وضعیت تاریخیِ موجود ، در مورد وضعیت جبهۀ مبارزۀ آنها، و پیوند آن با سایر جبهه ها، مطلع کردن مردم از وظایف پیشنهادی به آنان و نحوۀ به ثمر رسانیدن این وظایف . مطلع کردن مردم به شیوۀ واقعی چه در مورد جنبه های مثبت، و چه در مورد جنبه های منفیِ امور و پدیده ها.

        5 ـ  تربیت مردم . پرورش میزان آگاهیِ سیاسیِ توده ها، با حرکت از مبارزات خود آنها، فهمانیدن رابطه و پیوندی که میان مبارزاتِ جنبیِ آنها و مبارزۀ سیاسی به طور کلّی وجود دارد.

        6 ـ  سازماندهیِ توده ها . جستجو برای یافتن فرمول هایی که امکان مشارکت بیشتر و بهترِ توده ها را فراهم سازد. در این جهت، تعیین فعّال ترین بخش از مردم و سعی در سازماندهیِ خاصِ آن بخش، به نحوی که بتواند بخشهای منفعل تر و کندتر دیگر را به دنبال خود بکشاند، دارای اهمیت بسیار است.

        7 ـ  بسیج توده ها . دادن شعار های مناسب در هر مجموعه شرایط جدید، این شعارها هنگامی بجا خواهند بود و جنبش انقلابی را به جلو خواهند راند، که انتزاعی نبوده، بلکه متناسب با سطح آگاهیِ موجودِ توده ها، و در جهت به مبارزه کشانیدن آنها در راه منافع استراتژیکشان باشند.

        سخن آخر اینکه : اگر ریشه دوانیدن در توده ها و داشتن سیاستی انقلابی و توده ای برای تعریف یک جنبشِ انقلابی، ]فاکت هایی[ اساسی هستند، نباید فراموش کرد که هر حزب مارکسیستی باید از مرحلۀ اولیه ای بگذرد که در آن این ریشه گیریِ واقعی در توده ها حاصل نمی شود، بلکه تمام کوشش ها در جهت سازماندهی مصرف می شود. برای همین هم هست که لنین، هنگام پاسخ به سؤالاتی در مورد نشانۀ ماجراجویانه بودن خصلت برخی گروه های کوچک، بر واقعیت وجود این نشانه (یا مدرک) در تاریخ تأکید می ورزد. در واقع، در عمل، و نه در برنامه ها، نطق و خطابه ها و حسن نیت هاست که پیشتازان انقلابی خود را به اثبات می رسانند.

       

       

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)                من فکر می کنم ایدۀ ضرورت انقلاب دموکراتیک قبل از انقلاب سوسیالیستی، یعنی تز دو مرحله ای یا چند مرحله ای بودن انقلاب، نیاز به بررسی و کنکاش بیشتر دارد، به ویژه که در ابتدای همین بخش از کتاب، در ارتباط با اراده گرائی، نویسنده به انقلاب موفق کوبا اشاره کرده و سیاست رهبران آنرا سیاستی توده ای و در تضاد با سیاست های اراده گرایانه قلمداد می کند و تا آنجا که به معلومات من مربوط می شود، من هیچگاه انقلاب کوبا را انقلابی دموکراتیک نشناخته ام و همواره آنرا به عنوان انقلابی سوسیالیستی که به شکلی معجزه آسا با رشادت ها و فداکاری های کسانی همچون فیدل کاسترو، فرمانده چه گوارا ، فرمانده کامیلو و غیره در مسیر پیروزی قرار گرفت و در نهایت با کمک قیام توده ها به پیروزی رسید دیده ام. به هر حال من قصد دارم در پستی دیگر البته با همفکری و نظر خواهی از رفقا به این مطلب بپردازم.

2)                Caudillisme   ]احتمالاً از ریشۀ کلمۀ caudillo به معنی رهبر در اسپانیایی است ؟[

3)                لنین، ماجراجویی، مجموعه آثار، جلد 20، ص 374 (متن فرانسه)

4)                همانجا، ص 376  .

 

از کتاب: مفاهیم بنیادی تئوریِ علمی تاریخ، اثر: مارتا هارنِکِر، ترجمۀ: ت. مهتاب، انتشارات شباهنگ، ص 203 ـ 208

 


دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385
یک "ولی الله" دیگر؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اما نه! اینبار فرق می کند!

اینبار همه می دانند که بین فیض مهدوی و آقاجری از دید یک انسان آزاده، از لحاظ لزوم دفاع از زندگیشان، فرقی وجود ندارد. حتی اگر فیض مهدوی "تره" هم برای تفکرات آقاجری خرد نکند!

امروز باید همان جنب و جوشی که برای جریان "اعدام" آقاجری در بین دانشجویان و "آزادیخواهان" ایران ایجاد شد، دوباره ایجاد شود. البته اندکی واقعی تر و با تب و تابی بیشتر چرا که "هوادار مجاهدین" بودن با روشنفکر دینیِ داخل حکومت بودن کمی متفاوت است!

اگر می خواهیم داغ "اسماعیل محمدی" و "حجت زمانیِ" دیگری بر دلهایمان نماند و تا دم مرگ حسرت نخوریم که چرا هرآنچه در توان داشتیم انجام ندادیم، باید هم اکنون برای لغو حکم اعدام و آزادی ولی الله فیض مهدوی اقدام کنیم.

مگر نه اینست که یک رفیق واقعی برای زندگیِ رفیقش بیشتر از زندگیِ خود ارزش قائل است؟ و در غیر اینصورت رفاقت واژه ای توخالی، بی محتوا و نمایشی است. جنایت از هر نوعش محکوم است و جانیان حقیر ترین و پست ترین مردمانند. اما گرفتن جان انسانی به دلیل عقایدش ارتجاعی ترین و شنیع ترین جنایتیست که می تواند صورت پذیرد، نوعی از جنایت که برآمده از تاریکترین نقاط تاریخ حیات بشریست. "مدافعان دموکراسی" اکنون باید از ژست هایی که به عنوان خط مشی و عقایدشان مطرح می کنند، دفاع کنند و خودشان را نشان دهند که آیا اصولاً بویی از دموکراسی برده اند یا نه؟ منظورم تمام آن دموکرات ها، لیبرال ها ، رفرمیست های حکومتی و غیر حکومتی و مونارچیست هایی است که حاضرند از همه چیز برای رسیدن به آن "دموکراسی" کذایی بگذرند، حتی از روی اجساد انسان های بیگناه، همان اپورتونیست های عافیت طلبی که پیازی به زیر بغل دارند و به دنبال نانش می گردند.

برگردیم به آنچه در این شرایط همیشه انجام داده ایم :

اطلاع رسانی از هر طریق ممکن به ویژه از طریق انتشار این خبر در اینترنت و ایجاد حساسیت عمومی اصلی ترین وظیفه و راه کار عملی در حال حاضر است. کارزاری جهانی (در خارج مرزها) بر علیه اعدام او و اعمال فشار از طریق مراجع قانونی دفاع از حقوق بشر بر حکومت، به اضافه ی عاملی به مراتب اثرگذارتر یعنی فشار افکار عمومی داخل کشور به ویژه دانشجویان.

در حال حاضر تمام گروه های فعّال و سازمان ها و احزاب اپوزیسیون خارج کشور به ویژه آنهایی که خود را چپ می دانند، (همانطور که بی شک خودشان هم بر این امر واقفند) بایست برای سازماندهی این کارزار جهانی در زمان اندک باقیمانده تلاش کنند و در مورد سازماندهی اعتراضات دانشجویی باید از امکانات اطلاع رسانی موجود یعنی بردهای انجمنها، نشریات دانشجوئی (ویژه نامه) و جلسات فوق العاده برای اعضا بهره جست و فراخوانها برای اعتراضات خیابانی و سازمان دادن آن، گزینه ایست که با تمام خطراتش ضروری به نظر می رسد. امضای طومارهای اعتراضی نیز، چه در فضای حقیقی و چه در اینترنت همچون موارد پیش راهکاری مناسب است.

به امید رهایی ولی الله فیض مهدوی از چنگال جلادان ج. ا و نتیجه بخش بودن اقدامات تمام کسانی که برای نجات جان او تلاش کرده و خواهند کرد.

 

مرگ بر جمهوری اسلامی

زنده باد سوسیالیسم

 


دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
تبریک روز جهانی کارگر

        می خواستم یک شعر یا داستان کوتاه به مناسبت اول ماه مه بنویسم و در وبلاگ بگذارم و در این روز به کارگران قهرمان ایران تقدیم کنم، اما این روزها انگار همۀ پدیده ها و رخدادها تبدیل شده اند به یک دیوار بتنی بلند که جلویم سبز شده است و مانع تماس من با میلاد می شود. همان میلادی که متولد شد تا ناامیدی و انفعال را دور بریزد و به جایش از تمام چشمان پاک دنیا، از تمام قلب های زلال و سرشار از عشق به انسانیت و از همۀ مسافران راستین و صبور راه سوسیالیسم، سراغ چیستیِ نیک دیدن را بگیرد و آنچه را که یافت با دیگران تقسیم کند. اما به قول سهراب «چه خیالی، چه خیالی،. . . می دانم، پرده ام بی جان است، خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهیست» . . . شاید بتوانم شرایطم را در این دو بیت به شکلی بیان کنم:

ضجۀ سرخ شقایق، شعله ور در قفس کاهی من

        استغاثه های فریاد، توی این غربت تنهایی من

مرگ خاموش کبوتر، پشت میله های زندان زمان

        خواب طوفانی دریا، توی ذهن حوض بی ماهی من

               

بگذریم، تلاش می کنم تا بعد از این بیش از پیش در کاری که شروع کرده ام جدی باشم .

 

من هم به نوبۀ خود به عنوان فردی که خود را عضو کوچکی از خانوادۀ بزرگ کارگری و طبقۀ پر افتخار پرولتاریا می داند، اوّل ماه مه را به همۀ کارگران آگاه و مبارز ایران تبریک گفته و با تأکید بر لزوم اتحاد هر چه بیشتر در صفوف کارگران و نیروهای پیشروی کارگری، و ضمن اعلام حمایت از مطالبات بر حق کارگران که در طی ماه های اخیر و همینطور در روز جمعه و امروز مطرح شده و خواهد شد، که از اهم آنها باید به آزاد کردن فوری و بدون قید و شرط منصور اسانلو، بازگشت به کار کارگران اخراجی شرکت واحد، به رسمیت شناختن سندیکا و حق اعتصاب اشاره کرد، امیدوارم جشنی پیروزمندانه همراه با دستاوردهای موفقیت آمیز فراوان توسط کارگران ایران در جای جای این سرزمین برگزار شود.

 

زنده باد سوسیالیسم

 


شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
دو انحراف از تئوری مارکسیستی تاریخ : اقتصادگرائی و اراده گرایی

        الف) اقتصادگرائی :

        به آشکارترین جلوۀ این انحراف تئوریک، در سطح پراتیک سندیکایی برمی خوریم. مبارزات طبقۀ کارگر به مبارزه ای حرفه ای در جهت بهبود شرایط اقتصادی (دستمزدهای بهتر، مرخصی با حقوق، بیمه های اجتماعی، و غیره ... ) تقلیل می یابند. از نظر اقتصاد گرایان، مبارزۀ سیاسیِ طبقۀ کارگر چیزی جز شکل توسعه یافته تر، وسیع تر و مؤثرتر مبارزۀ اقتصادی نیست.

        اقتصاد گرایان سعی دارند هبستگیِ پایه گذاران مارکسیسم را با خود به اثبات برسانند. آنها عجولانه به جستجویِ « نقل قول های معروفی » که می توانند عدم حضور و شرکت آنها در صحنۀ سیاسی را توجیه کنند، می پردازند، و طبیعتاً آنها را پیدا می کنند. مارکس و انگلس، در سطرهای  بسیاری از آثار خود فرمول هایی را بکار می برند که جدا از متن و زمینۀ خود، و بخصوص جدا از مبحث واقعیِ (راستین) نویسندگان، می توانند به تفسیرهایی از نوع اقتصادگرایانه پا دهند. البته ما می توانیم نقل قول های «ضد ـ اقتصادگرایانۀ» بسیاری را در مقابل نقل قولهای «اقتصادگرایانۀ» فوق قرار دهیم. اما این کار را نمی کنیم. زیرا معتقدیم که علم را نمیتوان به حراجی از نقل قولهای بر له و بر علیه تنزل داد. بالعکس ، متذکر می شویم که پیش فرضهای تئوریکی که جریان اقتصاد گرا بر پایۀ آنها قرار دارد، مفروضاتی کاملاً بیگانه از مفهوم مارکسیستیِ تاریخ هستند.

        نخستین پیش فرض تئوریک : تنزل روبنا (وجوه سیاسی ـ حقوقی و ایدئولوژیک) به پدیده ای ساده از وجه اقتصادی است.

        اقتصادگرائی، امکان متفاوت بودن زمانِ ساخت سیاسی از زمان ساخت اقتصادی را نفی می کند، و وجه سیاسی را به نمودی ساده از وجه اقتصادی تنزل می دهد. و چنین بود اشتباهی که منشویک ها در آغاز انقلاب اکتبر مرتکب شدند. همچنانکه لنین می گوید، «آنها این مطلب را از بر کرده بودند که انقلاب دموکراتیک بر پایۀ اقتصادیِ انقلاب بورژوائی قرار دارد، و ادعای فوق را چنین تفسیر می کردند که باید وظایف دموکراتیک پرولتاریا را به سطح میانه رویِ بورژوائی تقلیل داد . . . ».

          تئوریِ خود انگیختگی گرائیِ اجتماعی، که اقتصادگرائی بر پایۀ آن قرار دارد، چیزی جز یکی از اشکال نمود (جلوه گری) تقلیل روبنا به پدیده ای ساده از ساخت اقتصادی نیست. تئوریِ مذکور، آگاهی طبقاتی (پدیده ای که متعلق به زمینۀ ایدئولوژیک است) را به انعکاسی ساده از شرایط اقتصادی تنزل می دهد. و معتقد است که این آگاهی به طور خود انگیخته کسب می شود، و فی المثل، برای دارا بودن آگاهی طبقاتیِ کارگری، کافیست انسان کارگر باشد. مارکسیسم ـ لنینیسم، بالعکس، بر این عقیده است که توده های رها شده به حال خود، هیچ عکس العملی جز گرایشِ خود به خودی به رفرمیسم (اصلاح طلبی) نخواهند داشت. ]همان چیزی که باعث توهم بخش هایی از طبقات زحمتکش نسبت به اصلاحات در دورۀ بعد از هاشمی و زمان ورود خاتمی به عرصۀ باغ وحش سیاست سیستم جمهوری ماسمالی در ایران شد یعنی فقدان وجود حزب کارگری پیشتاز و انقلابی و فعّال[ (1) و از همینجاست لزوم «وارد کردن» تئوری علمی مارکسیسم در جنبش کارگری. در واقع، آمیزش (جوش خوردن) تئوری مارکسیستی با جنبش کارگری است که وجود یک حزب کارگری انقلابی را ممکن می سازد، یعنی حزبی که متعلق به طبقۀ کارگر باشد، ولی در عین حال، پیشتاز آن نیز باشد؛ حزبی که به طبقۀ کارگر منافع واقعیِ طبقاتیِ آن، و راه نیل به تحقق آن منافع را نشان دهد. اقتصادگرائی، در عمل، خصلت پیشتاز بودن حزب کارگری را نفی می کند و بالعکس، آنرا به دنباله روِ طبقه ای که نمایندگیِ آنرا به عهده دارد بدل می سازد.

        این جملات لنین در مورد اقتصادگرائی معتقد به خودانگیختگی ]اینجا[ مصداق پیدا میکند : « آنها می خواهند که انقلابیون تمامی حقوق جنبش کارگری در لحظۀ کنونی، یعنی «مشروعیتِ» وجود آنچه را که به عنوان یک واقعیت (فاکت) موجود است، را به رسمیت بشناسند؛ می خواهند که «ایدئولوگها» سعی نکنند جنبش را از راهی که توسط کنش متقابل عوامل مادّی و وسیلۀ مادی . . . معیّن شده است، «منحرف» کنند. این همان کیش خودانگیختگی است، یعنی کیش آنچه که در حال حاضر وجود دارد . . . »

        بنابراین اقتصاد گرایان اظهار می دارند که مبارزۀ اقتصادی تنها شکل با ارزش مبارزه در «موقعیت کنونی، که شرایط عینی در آن هنوز به پختگی نرسیده اند»، است. با این وجود، ناپختگی مذکور، برای اقتصاد گرایان، به یک ناپختگی مزمن بدل می شود. در واقع، شرایط هرگز آنقدر پخته نخواهد شد، اگر هیچگاه یکی از عواملی را که حالت پختگی را معنی می کنند، یعنی سازمان یابیِ سیاسی و انقلابیِ پرولتاریا، را در نظر نگیریم و به حساب نیاوریم.

        دومین پیش فرض تئوریک (اقتصاد گرایان) اشتباه گرفتن دو سطح متفاوت انتزاع یا پرداخت علمی، یعنی، سطح تئوری علمی و سطح شناخت علمی از یک واقعیت تاریخیِ مشخص است .

        در تحلیل واقعیت عینی، به توالی الزامی شیوه های مختلف تولید تأکید می شود، گویا اینکه وجود شیوۀ خالص در یک نظام اجتماعیِ مشخص، که بتواند جای خود را به شیوۀ تولیدی دیگر ـ و آنهم باز خالص ـ بدهد، می تواند واقعیت داشته باشد.

        حال آنکه قبلاً گفتیم هیچ واقعیت خالصی وجود ندارد؛ که هر نظام اجتماعی واقعیتی مرکب و پیچیده است که در آن سیستم های مختلفِ تولیدِ محصولات مادّی با یکدیگر ترکیب می شوند، سیستمهایی که ساخت های ایدئولوژیک و سیاسی پیچیده ای بر روی آنها برپا می شوند. بنابراین، توسعۀ واقعیتهای عینی، در گذر از یک شیوۀ تولید به شیوۀ تولید دیگر نیست، بلکه در گذر از یک ساخت اقتصادیِ مسلط در درون نظام اجتماعی به شکلی دیگر از سلطه است. تعیین کنندگیِ سلطه به شیوه ای مکانیکی و به پیروی از قوانین پیش ساخته برای شیوه های تولید خالص، تحقق نمی پذیرد. بلکه به نوع خاصِ ترکیبِ (یا قرار گیری ـ م) سیستم های تولید متفاوت (در کنار هم) در درون جامعۀ عینیِ مورد نظر، و به طرز ادغام آن در روابط تولید جهانی، بستگی دارد.

        در نتیجه، اگرچه از لحاظ تئوریک، مارکسیسم توالیِ ناپیوستۀ شیوه های تولید مختلف را تأیید می کند و نوعی نظم و ترتیب را، که در وجه نهائی بر پایۀ توسعۀ نیروهای مولد قرار دارد، برقرار می سازد، این بدان معنا نیست که در تاریخ عینیِ یک جامعۀ معین بتوانیم همان نظم تئوریک را باز شناسیم. پیچیدگیِ نظام اجتماعی، نوع ترکیب روابط تولید مختلف (در کنار یکدیگر . م)، ادغام در روابط تولید جهانی، شکل سیاسی ای که گروه های نمایندۀ طبقات بهره ده به خود می گیرند، و غیره، اینها جملگی نحوۀ توالی مراحل (تأخیرها، انحرافات، عقب روی ها، جهش ها، و غیره) را تعیین می کنند.

        سومین پیش فرض تئوریک و عمیق ترین پایۀ اقتصادگرائی مفهوم تئوریِ مارکسیستی به مثابه یک تئوریِ تکامل گرا، یعنی به مثابه توالیِ پیوسته ای از شیوه های مختلف تولید است که یکی پس از دیگری، از بدنه یا شاخۀ اصلی که همانا توسعۀ نیروهای مولّد است، نشئت می گیرند.

        اقتصادگرایان معتقدند که باید «مراحل توسعه را رعایت کرد»، و تصور امکان «جهش» از مراحل برایشان مقدور نیست.

        جای تعجب نیست اگر اینجا هم با «نقل قولهای معروفِ» متعددی که بر تفسیر تکامل گرایانۀ («هگلیِ») تاریخ تکیه می کنند، مواجه شویم.  همچنانکه فرمول بندیهای مارکس و انگلس را، که می توانند به برداشت هایی اقتصاد گرایانه منجر شوند، می توان به خاطر عکس العمل های آنها علیه ایده آلیسم مسلط دانست (1)، به همان نحو می توانیم گفتار (زبان) تکامل گرایانۀ بسیاری از متون را به خاطر چهارچوب ایدئولوژیکی که در تولید این آثار مؤثر بوده است، یعنی: نفوذ سنگین اندیشۀ تکامل گرا ـ دیالکتیکیِ هگل (که انگلس با شوق و ذوق در اثر خود، لودویک فویرباخ و پایان فلسفۀ کلاسیک آلمانی از آن سخن می گوید)، کشفیات علمیِ داروین و لزوم مبارزه علیه اندیشۀ متافزیکی، بدانیم.

        با این وجود، اگر برخورد صوری با بعضی جملات را رها کرده و با مطالعۀ انتقادیِ آثار آنها، به مبحث کلّی آثار مارکس و انگلس بپردازیم، خواهیم دید که تئوریِ مارکسیستیِ تاریخ، به مثابه تئوری، هیچ گونه ربطی به تکامل گرائی ندارد، و گذر از یک شیوۀ تولید به شیوۀ تولید دیگر، هیچگونه ربطی به «پیوسته گرائیِ» تکامل گرایان ندارد.

        در بخش مربوط به تئوریِ مارکسیستیِ تاریخ، دیدیم که صحبت از یک تئوری، یعنی یک مجموعه مفاهیم انتزاعی (مجرد) بود؛ عملکرد این مفاهیم انعکاس بازتولید یا تقلید تاریخ نیست، بلکه ابزار مفیدی برای شناخت تاریخ است. تئوری مارکسیستیِ تاریخ تنها مفاهیم ساخت هایی را در اختیار ما قرار می دهد که معلول های تاریخی بدانها وابسته اند.

          مارکس به ما می گوید که تمام شیوه های تولید لحظه هایی تاریخی اند، اما به ما نمی گوید که آنها یکدیگر را به جریان می اندازند. برداشت لنین نیز، همچنانکه جملات زیر نشان می دهند، به همین صورت بوده است. وی نشان می دهد که چگونه مارکسیسم، «با مخلوط شدن کاملش با هگل گرائی، (با مخلوط شدن با این اعتقاد که هر کشور باید بالاجبار از مرحلۀ سرمایه داری گذر کند . . . »، مسخ و قلب می شود. «هیچ مارکسیستی هرگز تئوری مارکس را به عنوان نوعی طرح فلسفی ـ تاریخیِ اجباری در نظر نگرفته است.»

        بنابراین می توان گفت که اقتصادگرائی، انحرافی (از نوع  ـ م.) «تکامل گرایانه ـ هگلی» از مفهوم مارکسیستیِ تاریخ است. این دید، تاریخ را به تکاملی پیوسته از برخی ساخت ها تنزل می دهد: شیوه های تولیدی که به نوبۀ خود به ساخت اقتصادی تنزل داده شده اند. در این مفهوم از تاریخ، جائی برای کنش توده ها وجود ندارد. توده ها کاری جز بیان تکامل ساخت ها را به عهده ندارند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)                مطالب داخل کروشه از من است و در کتاب نیست.

2)                همانطور که انگلس می گوید: «مارکس و خود من، تا حدی، مسئولیت این موضوع را به عهده داریم که گاهی، جوانان بها و وزنی بیشتر از آنچه که باید به جنبۀ اقتصادی می دهند. در مقابل رقبایمان، ما می بایستی بر اصل اساسی که توسط آنها نفی می شد، تأکید می کردیم، و به همین خاطر است که همیشه وقت، مکان و فرصت اینرا که به عواملی که در کنش مقابل شرکت می کنند، جای مناسب خودشان را بدهیم، پیدا نمی کردیم. اما همینکه صحبت بر سر ارائۀ برشی از تاریخ به میان می آمد، یعنی می بایستی به یک مورد پراتیک می پرداختیم، همه چیز عوض می شد و دیگر جای شبهه یا اشتباهی باقی نمی ماند. اما متاسفانه اغلب اتفاق می افتد که انسان تصور می کند که کاملاً یک تئوریِ جدید را درک کرده است و می تواند از آن به محض فهمیدن اصول اساسیِ آن، بدون هیچ اشکالی، در هر مورد استفاده کند، و البته این امر همواره صحیح نیست. باید بگویم که من بیشتر از یکی از «مارکسیست ها» ی اخیرمان نمی توانم خود را از این ایراد مبرّا دارم و باز باید گفت که در این مورد کارهای تکی ارائه شده است . . . ». انگلس، نامه به بلوخ J. Bloch ، ۲۱ ـ 22 سپتامبر 1895، در مارکس ـ انگلس، آثار منتخب، جلد سوم، صفحۀ 525 (متن فرانسه)

 

ادامه دارد . . .

 

از کتاب: مفاهیم بنیادی تئوریِ علمی تاریخ، اثر: مارتا هارنِکِر، ترجمۀ: ت. مهتاب، انتشارات شباهنگ، ص 199 ـ 203

 


پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385
Joe Hill

Joe Hill                                                       (۱)

 

 

دیشب در خواب Joe Hill (۲) را دیدم،

زنده مثل من و شما

من می گویم، " اماJoe   تو ده سالست که مُردی "

او می گوید، "من هرگز نمردم"

او می گوید، "من هرگز نمردم"

 

من به او می گویم، " Joe، در دریاچۀ نمک " (3) 

او کنار تختخواب من ایستاده است

"آنها اتهام قتل را برایت پاپوش درست کردند"

Joe می گوید، "اما من مرده نیستم."

Joe می گوید، "اما من مرده نیستم."

 

من می گویم، " Joe رؤسای پلیس تو را کشتند،

آنها دستور شلیک به تو را صادر کردند"

Joe می گوید "برای کشتن یک مرد به چیزی بیش از سلاح ها نیاز است"