زندگی را فرصتی برای مبارزه و در هم کوبیدن بنیاد فساد و بی عدالتی می دانم

نیک دیدن
یادداشتهای یک کمونیست
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
دو انحراف از تئوری مارکسیستی تاریخ : اقتصادگرائی و اراده گرایی

        الف) اقتصادگرائی :

        به آشکارترین جلوۀ این انحراف تئوریک، در سطح پراتیک سندیکایی برمی خوریم. مبارزات طبقۀ کارگر به مبارزه ای حرفه ای در جهت بهبود شرایط اقتصادی (دستمزدهای بهتر، مرخصی با حقوق، بیمه های اجتماعی، و غیره ... ) تقلیل می یابند. از نظر اقتصاد گرایان، مبارزۀ سیاسیِ طبقۀ کارگر چیزی جز شکل توسعه یافته تر، وسیع تر و مؤثرتر مبارزۀ اقتصادی نیست.

        اقتصاد گرایان سعی دارند هبستگیِ پایه گذاران مارکسیسم را با خود به اثبات برسانند. آنها عجولانه به جستجویِ « نقل قول های معروفی » که می توانند عدم حضور و شرکت آنها در صحنۀ سیاسی را توجیه کنند، می پردازند، و طبیعتاً آنها را پیدا می کنند. مارکس و انگلس، در سطرهای  بسیاری از آثار خود فرمول هایی را بکار می برند که جدا از متن و زمینۀ خود، و بخصوص جدا از مبحث واقعیِ (راستین) نویسندگان، می توانند به تفسیرهایی از نوع اقتصادگرایانه پا دهند. البته ما می توانیم نقل قول های «ضد ـ اقتصادگرایانۀ» بسیاری را در مقابل نقل قولهای «اقتصادگرایانۀ» فوق قرار دهیم. اما این کار را نمی کنیم. زیرا معتقدیم که علم را نمیتوان به حراجی از نقل قولهای بر له و بر علیه تنزل داد. بالعکس ، متذکر می شویم که پیش فرضهای تئوریکی که جریان اقتصاد گرا بر پایۀ آنها قرار دارد، مفروضاتی کاملاً بیگانه از مفهوم مارکسیستیِ تاریخ هستند.

        نخستین پیش فرض تئوریک : تنزل روبنا (وجوه سیاسی ـ حقوقی و ایدئولوژیک) به پدیده ای ساده از وجه اقتصادی است.

        اقتصادگرائی، امکان متفاوت بودن زمانِ ساخت سیاسی از زمان ساخت اقتصادی را نفی می کند، و وجه سیاسی را به نمودی ساده از وجه اقتصادی تنزل می دهد. و چنین بود اشتباهی که منشویک ها در آغاز انقلاب اکتبر مرتکب شدند. همچنانکه لنین می گوید، «آنها این مطلب را از بر کرده بودند که انقلاب دموکراتیک بر پایۀ اقتصادیِ انقلاب بورژوائی قرار دارد، و ادعای فوق را چنین تفسیر می کردند که باید وظایف دموکراتیک پرولتاریا را به سطح میانه رویِ بورژوائی تقلیل داد . . . ».

          تئوریِ خود انگیختگی گرائیِ اجتماعی، که اقتصادگرائی بر پایۀ آن قرار دارد، چیزی جز یکی از اشکال نمود (جلوه گری) تقلیل روبنا به پدیده ای ساده از ساخت اقتصادی نیست. تئوریِ مذکور، آگاهی طبقاتی (پدیده ای که متعلق به زمینۀ ایدئولوژیک است) را به انعکاسی ساده از شرایط اقتصادی تنزل می دهد. و معتقد است که این آگاهی به طور خود انگیخته کسب می شود، و فی المثل، برای دارا بودن آگاهی طبقاتیِ کارگری، کافیست انسان کارگر باشد. مارکسیسم ـ لنینیسم، بالعکس، بر این عقیده است که توده های رها شده به حال خود، هیچ عکس العملی جز گرایشِ خود به خودی به رفرمیسم (اصلاح طلبی) نخواهند داشت. ]همان چیزی که باعث توهم بخش هایی از طبقات زحمتکش نسبت به اصلاحات در دورۀ بعد از هاشمی و زمان ورود خاتمی به عرصۀ باغ وحش سیاست سیستم جمهوری ماسمالی در ایران شد یعنی فقدان وجود حزب کارگری پیشتاز و انقلابی و فعّال[ (1) و از همینجاست لزوم «وارد کردن» تئوری علمی مارکسیسم در جنبش کارگری. در واقع، آمیزش (جوش خوردن) تئوری مارکسیستی با جنبش کارگری است که وجود یک حزب کارگری انقلابی را ممکن می سازد، یعنی حزبی که متعلق به طبقۀ کارگر باشد، ولی در عین حال، پیشتاز آن نیز باشد؛ حزبی که به طبقۀ کارگر منافع واقعیِ طبقاتیِ آن، و راه نیل به تحقق آن منافع را نشان دهد. اقتصادگرائی، در عمل، خصلت پیشتاز بودن حزب کارگری را نفی می کند و بالعکس، آنرا به دنباله روِ طبقه ای که نمایندگیِ آنرا به عهده دارد بدل می سازد.

        این جملات لنین در مورد اقتصادگرائی معتقد به خودانگیختگی ]اینجا[ مصداق پیدا میکند : « آنها می خواهند که انقلابیون تمامی حقوق جنبش کارگری در لحظۀ کنونی، یعنی «مشروعیتِ» وجود آنچه را که به عنوان یک واقعیت (فاکت) موجود است، را به رسمیت بشناسند؛ می خواهند که «ایدئولوگها» سعی نکنند جنبش را از راهی که توسط کنش متقابل عوامل مادّی و وسیلۀ مادی . . . معیّن شده است، «منحرف» کنند. این همان کیش خودانگیختگی است، یعنی کیش آنچه که در حال حاضر وجود دارد . . . »

        بنابراین اقتصاد گرایان اظهار می دارند که مبارزۀ اقتصادی تنها شکل با ارزش مبارزه در «موقعیت کنونی، که شرایط عینی در آن هنوز به پختگی نرسیده اند»، است. با این وجود، ناپختگی مذکور، برای اقتصاد گرایان، به یک ناپختگی مزمن بدل می شود. در واقع، شرایط هرگز آنقدر پخته نخواهد شد، اگر هیچگاه یکی از عواملی را که حالت پختگی را معنی می کنند، یعنی سازمان یابیِ سیاسی و انقلابیِ پرولتاریا، را در نظر نگیریم و به حساب نیاوریم.

        دومین پیش فرض تئوریک (اقتصاد گرایان) اشتباه گرفتن دو سطح متفاوت انتزاع یا پرداخت علمی، یعنی، سطح تئوری علمی و سطح شناخت علمی از یک واقعیت تاریخیِ مشخص است .

        در تحلیل واقعیت عینی، به توالی الزامی شیوه های مختلف تولید تأکید می شود، گویا اینکه وجود شیوۀ خالص در یک نظام اجتماعیِ مشخص، که بتواند جای خود را به شیوۀ تولیدی دیگر ـ و آنهم باز خالص ـ بدهد، می تواند واقعیت داشته باشد.

        حال آنکه قبلاً گفتیم هیچ واقعیت خالصی وجود ندارد؛ که هر نظام اجتماعی واقعیتی مرکب و پیچیده است که در آن سیستم های مختلفِ تولیدِ محصولات مادّی با یکدیگر ترکیب می شوند، سیستمهایی که ساخت های ایدئولوژیک و سیاسی پیچیده ای بر روی آنها برپا می شوند. بنابراین، توسعۀ واقعیتهای عینی، در گذر از یک شیوۀ تولید به شیوۀ تولید دیگر نیست، بلکه در گذر از یک ساخت اقتصادیِ مسلط در درون نظام اجتماعی به شکلی دیگر از سلطه است. تعیین کنندگیِ سلطه به شیوه ای مکانیکی و به پیروی از قوانین پیش ساخته برای شیوه های تولید خالص، تحقق نمی پذیرد. بلکه به نوع خاصِ ترکیبِ (یا قرار گیری ـ م) سیستم های تولید متفاوت (در کنار هم) در درون جامعۀ عینیِ مورد نظر، و به طرز ادغام آن در روابط تولید جهانی، بستگی دارد.

        در نتیجه، اگرچه از لحاظ تئوریک، مارکسیسم توالیِ ناپیوستۀ شیوه های تولید مختلف را تأیید می کند و نوعی نظم و ترتیب را، که در وجه نهائی بر پایۀ توسعۀ نیروهای مولد قرار دارد، برقرار می سازد، این بدان معنا نیست که در تاریخ عینیِ یک جامعۀ معین بتوانیم همان نظم تئوریک را باز شناسیم. پیچیدگیِ نظام اجتماعی، نوع ترکیب روابط تولید مختلف (در کنار یکدیگر . م)، ادغام در روابط تولید جهانی، شکل سیاسی ای که گروه های نمایندۀ طبقات بهره ده به خود می گیرند، و غیره، اینها جملگی نحوۀ توالی مراحل (تأخیرها، انحرافات، عقب روی ها، جهش ها، و غیره) را تعیین می کنند.

        سومین پیش فرض تئوریک و عمیق ترین پایۀ اقتصادگرائی مفهوم تئوریِ مارکسیستی به مثابه یک تئوریِ تکامل گرا، یعنی به مثابه توالیِ پیوسته ای از شیوه های مختلف تولید است که یکی پس از دیگری، از بدنه یا شاخۀ اصلی که همانا توسعۀ نیروهای مولّد است، نشئت می گیرند.

        اقتصادگرایان معتقدند که باید «مراحل توسعه را رعایت کرد»، و تصور امکان «جهش» از مراحل برایشان مقدور نیست.

        جای تعجب نیست اگر اینجا هم با «نقل قولهای معروفِ» متعددی که بر تفسیر تکامل گرایانۀ («هگلیِ») تاریخ تکیه می کنند، مواجه شویم.  همچنانکه فرمول بندیهای مارکس و انگلس را، که می توانند به برداشت هایی اقتصاد گرایانه منجر شوند، می توان به خاطر عکس العمل های آنها علیه ایده آلیسم مسلط دانست (1)، به همان نحو می توانیم گفتار (زبان) تکامل گرایانۀ بسیاری از متون را به خاطر چهارچوب ایدئولوژیکی که در تولید این آثار مؤثر بوده است، یعنی: نفوذ سنگین اندیشۀ تکامل گرا ـ دیالکتیکیِ هگل (که انگلس با شوق و ذوق در اثر خود، لودویک فویرباخ و پایان فلسفۀ کلاسیک آلمانی از آن سخن می گوید)، کشفیات علمیِ داروین و لزوم مبارزه علیه اندیشۀ متافزیکی، بدانیم.

        با این وجود، اگر برخورد صوری با بعضی جملات را رها کرده و با مطالعۀ انتقادیِ آثار آنها، به مبحث کلّی آثار مارکس و انگلس بپردازیم، خواهیم دید که تئوریِ مارکسیستیِ تاریخ، به مثابه تئوری، هیچ گونه ربطی به تکامل گرائی ندارد، و گذر از یک شیوۀ تولید به شیوۀ تولید دیگر، هیچگونه ربطی به «پیوسته گرائیِ» تکامل گرایان ندارد.

        در بخش مربوط به تئوریِ مارکسیستیِ تاریخ، دیدیم که صحبت از یک تئوری، یعنی یک مجموعه مفاهیم انتزاعی (مجرد) بود؛ عملکرد این مفاهیم انعکاس بازتولید یا تقلید تاریخ نیست، بلکه ابزار مفیدی برای شناخت تاریخ است. تئوری مارکسیستیِ تاریخ تنها مفاهیم ساخت هایی را در اختیار ما قرار می دهد که معلول های تاریخی بدانها وابسته اند.

          مارکس به ما می گوید که تمام شیوه های تولید لحظه هایی تاریخی اند، اما به ما نمی گوید که آنها یکدیگر را به جریان می اندازند. برداشت لنین نیز، همچنانکه جملات زیر نشان می دهند، به همین صورت بوده است. وی نشان می دهد که چگونه مارکسیسم، «با مخلوط شدن کاملش با هگل گرائی، (با مخلوط شدن با این اعتقاد که هر کشور باید بالاجبار از مرحلۀ سرمایه داری گذر کند . . . »، مسخ و قلب می شود. «هیچ مارکسیستی هرگز تئوری مارکس را به عنوان نوعی طرح فلسفی ـ تاریخیِ اجباری در نظر نگرفته است.»

        بنابراین می توان گفت که اقتصادگرائی، انحرافی (از نوع  ـ م.) «تکامل گرایانه ـ هگلی» از مفهوم مارکسیستیِ تاریخ است. این دید، تاریخ را به تکاملی پیوسته از برخی ساخت ها تنزل می دهد: شیوه های تولیدی که به نوبۀ خود به ساخت اقتصادی تنزل داده شده اند. در این مفهوم از تاریخ، جائی برای کنش توده ها وجود ندارد. توده ها کاری جز بیان تکامل ساخت ها را به عهده ندارند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)                مطالب داخل کروشه از من است و در کتاب نیست.

2)                همانطور که انگلس می گوید: «مارکس و خود من، تا حدی، مسئولیت این موضوع را به عهده داریم که گاهی، جوانان بها و وزنی بیشتر از آنچه که باید به جنبۀ اقتصادی می دهند. در مقابل رقبایمان، ما می بایستی بر اصل اساسی که توسط آنها نفی می شد، تأکید می کردیم، و به همین خاطر است که همیشه وقت، مکان و فرصت اینرا که به عواملی که در کنش مقابل شرکت می کنند، جای مناسب خودشان را بدهیم، پیدا نمی کردیم. اما همینکه صحبت بر سر ارائۀ برشی از تاریخ به میان می آمد، یعنی می بایستی به یک مورد پراتیک می پرداختیم، همه چیز عوض می شد و دیگر جای شبهه یا اشتباهی باقی نمی ماند. اما متاسفانه اغلب اتفاق می افتد که انسان تصور می کند که کاملاً یک تئوریِ جدید را درک کرده است و می تواند از آن به محض فهمیدن اصول اساسیِ آن، بدون هیچ اشکالی، در هر مورد استفاده کند، و البته این امر همواره صحیح نیست. باید بگویم که من بیشتر از یکی از «مارکسیست ها» ی اخیرمان نمی توانم خود را از این ایراد مبرّا دارم و باز باید گفت که در این مورد کارهای تکی ارائه شده است . . . ». انگلس، نامه به بلوخ J. Bloch ، ۲۱ ـ 22 سپتامبر 1895، در مارکس ـ انگلس، آثار منتخب، جلد سوم، صفحۀ 525 (متن فرانسه)

 

ادامه دارد . . .

 

از کتاب: مفاهیم بنیادی تئوریِ علمی تاریخ، اثر: مارتا هارنِکِر، ترجمۀ: ت. مهتاب، انتشارات شباهنگ، ص 199 ـ 203

 


تعداد بازدیدکنندگان : 20054


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها