زندگی را فرصتی برای مبارزه و در هم کوبیدن بنیاد فساد و بی عدالتی می دانم

نیک دیدن
یادداشتهای یک کمونیست
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385
دو انحراف از تئوری مارکسیستی تاریخ (ادامه)

ب) اراده گرایی :

        حال می پردازیم به انحرافی دیگر از تئوریِ مارکسیست ـ لنینیستیِ تاریخ. یعنی اراده گرائی، که ویژگیِ چپ روی یا « بیماریِ کودکانۀ کمونیسم » را بیان می کند.

        سنّت مبارزات انقلابیِ مارکسیست ـ لنینیستی به ما نشان می دهد که هیچ جنبش انقلابی مصون از انحراف نیست؛ انحراف به راست (اقتصادگرائی، اصلاح طلبی یا رفرمیسم، و غیره) ، یا انحراف به چپ (ماجراجوئی، و غیره). از سوی دیگر، پیشتازانی که در رأس جنبش های انقلابی پیروزمند قرار گرفته اند ـ انقلاب شوروی، چین، کوبا ـ همواره با این دو نوع انحراف جنگیده و بر آنها فائق آمده اند. و بدین ترتیب موفق به ایجاد خط مشی سیاسیِ درستی شده اند که به پیروزی انجامیده است.

        بنابراین، به نظر ما باید در معنای چپ روی در سنت مارکسیست ـ لنینیستی دقیق شد. چپ روی انحرافی از مارکسیسم است که با ویژگی های زیر مشخص می شود :

        در زمینۀ ایدئولوژیک، دارای ویژگیِ ذهنیگریِ شدید و حاد است. میل وافر به دیدن انقلاب تحقق یافته، بینش ]انسان[ نسبت به واقعیت را مسخ وقلب می کند، انسان میلِ (خود) و واقعیت عینی را با یکدیگر اشتباه می گیرد. و این ذهنیگرائی به سوی جزمگرائی راه می برد. انسان نظریات پایه ای و کلایسک (دکترین) های انقلاب را پایۀ منطق خود قرار می دهد، و بدون درکی عمیق، شعار های انقلابیِ افراطی را از بر تکرار می کند؛ شعارهائی را که برای برخی شرایط تاریخیِ مشخص دارای ارزشی بوده اند، لیکن نمی توانند به راحتی، در مورد هر موقعیت دیگر، صحت و عمومیت پیدا کنند. مثلاً برای اینکه بخواهیم انقلاب سوسیالیستی تحقق یابد کافی نیست که شعار « مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی» را به عنوان شعار جنبش انقلابی اعلام کنیم. حتی اگر در نهایت، انقلاب سوسیالیستی مورد نظر باشد، اغلب باید مراحلی را پشت سر گذاشت ـ و اینرا تاریخ انقلابات نشان داده است ـ : نخست باید انقلابات دمکراتیک تحقق یابند، تا سپس به انقلابات سوسیالیستی تبدیل شوند. ]1[

        در زمینۀ سازماندهی، چپ روی در این زمینه در هیئت فردگرائیِ شدید و افراطی جلوه گر می شود. فردگرائی، خود، از یکسو، از عدم تواناییِ فرد در قبول انضباط حزبی و تصمیمات مبتنی بر آن ناشی می شود و از سوی دیگر، در گرایش استفاده از نیروهای حزب در جهت منافع شخصی، بروز می کند. «کاودیلیسمِ» (2) سیاسی، یکی از جلوه های فرد گرائی در زمینۀ سازماندهی است.

        در زمینۀ رهبری : در زمینۀ استراتژیِ انقلابی، چپ روی از طریق ناتوانیِ آن در تشخیص مراحل ممکن انقلاب، بیان می شود. چپ روی، هدف نهائی را با نفی مراحل لازم برای رسیدن به آن، به جای این مراحل می نشاند. و نتیجۀ این اشتباه و عدم تشخیص در زمینۀ تاکتیک، ناتوانیِ مطلق در تفکر بر پایۀ تناسب قوا است. چپ رو ها درک نمی کنند که قبل از قدم گذاشتن در یک عمل سیاسیِ مشخص، باید نیروهای طبقاتی و روابط میان این نیروها را با عینیتی قاطع در نظر گرفت. و این امر باعث می شود که ایشان امکان هرگونه اتحاد را با نیروهایی که مستقیماً به سوسیالیسم معطوف نیستند نفی و رد کنند.

        چپ روی یک انحراف اراده گرایانه و ذهنیگرایانه از تئوریِ مارکسیست ـ لنینیستیِ تاریخ است. در پایه های آن، همان مبحث تئوریکِ انحراف اقتصادگرایانه را، لیکن به صورت وارونه می یابیم. این بار دیگر نه جزم گرائیِ اقتصادی، بلکه ارادۀ انسانها، و به خصوص برخی گروه های انقلابی و قهرمانان آنان است که مسیر تاریخ را تعیین می کند. چپ روی ضرورت شرایط حداقل لازم برای انجام انقلاب را نادیده می گیرد. ناپختگیِ مزمنِ شرایط انقلابی که مورد تأکید اقتصادگرایان بود، در چپ روی به پختگیِ همواره حاضرِ این شرایط تبدیل می شود. تبعیت از منافع خود انگیختۀ توده ها که خاص اقتصادگرائی بود، در اینجا به نوعی جدا افتادگی نسبت به توده ها تبدیل می شود.

        نه اقتصاد گرائی ( که برای آن تاریخ از قبل مشخص است )، و نه اراده گرائی ( که برای آن تاریخ محصول ارادۀ انسانها، یعنی ارادۀ انقلابیِ افرادی جدا شده از توده ها، ولی معتقد به اینکه همین توده های بالقوۀ سوسیالیست، به محض درگیر شدن در مبارزۀ انقلابی به دنبال آنها خواهند آمد)، هیچیک هیچگونه تحلیلی از شرایطِ حاضر انقلاب، طبقات، نیروهای اجتماعی و تناسب قوای موجود در هر کشور بدست نمی دهند. هر دو انقلابات را در نطفه خفه می کنند، ولی به دلایلی ظاهراً مخالفِ یکدیگر: اقتصادگرائی، به خاطر اینکه به حرکت خود به خودیِ توده ها اعتماد می کند؛ و چپ روی، به خاطر اینکه بیش از حد به انسانها یا به برخی گروه های کوچک انقلابی اعتماد می کند و لزوم آماده کردن سازمانی که قادر به بسیج و به حرکت در آوردن توده ها باشد را نادیده می گیرد.

        این انحرافات چپ روانه می توانند در درون احزاب مارکسیست ـ لنینیستی نیز ظهور کنند؛ همچنین می توانند در خارج حزب پدیدار شده، «گروه های کوچکی» را تشکیل دهند که تا هنگامی که خط سیاسیِ جدا از توده های خود را تصحیح نکنند، همواره محکوم به این خواهند بود که به صورت گروه های کوچک باقی بمانند.

        ببینیم قضاوت لنین در مورد این گروه های کوچک چیست : « تاریخ سوسیال دموکراسی روسیه گروه های کوچک بسیاری را به خود دیده است که تنها برای یک ساعت، یا چند ماه پدیدار شده اند و از هیچگونه پایۀ توده ای برخوردار نبوده اند (حال می دانیم که یک سیاست جدا از توده ها سیاستی ماجراجویانه است)، و هیچگونه ایدۀ جدی و محکمی نداشته اند. در یک کشور خرده بورژوا، و در یک دورۀ تاریخیِ اصلاحات بورژوائی، گرویدن روشنفکران از همه نوع به کارگران، و کوشش آنها برای خلق انواع گروه های کوچکِ ماجراجو، بدان معنا که قبلاً اشاره کردیم، امری اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.» (3) .

        و به این سؤال که خصلت ماجراجویانۀ این گروه های کوچک با کدام مدرک (یا دلیل) ثابت می شود؟، لنین چنین جواب می دهد : « دلیل ( و مدرک)، همانا تاریخ 10 سالۀ اخیر است (1914 1904)، سالهائی که غنی ترین سالها از نظر وقایع، و نیز مهمترین آنها بوده اند. طی این ده سال رهبران تمام این گروه های کوچک، منفعل ترین، رقّت آورترین و مضحک ترین نوسانات را در مورد مسائل مهم تاکتیکی و سازمانی از خود نشان داده اند؛ آنها ناتوانی مطلق خود را در خلق جریانهائی که بتوانند در توده ها ریشه بدوانند، به روشنی نشان دادند» (4).

        پس از مطالعۀ دقیق نوشتۀ فوق، چنین به نظر می رسد که آنچه اساساً چپ رویِ ماجراجویانه را مشخص کرده، و آنرا محکوم به بی حاصلی (نازائیِ سترون) سیاسی می کند، تحقق بخشیدن به سیاستی جداافتاده از توده هاست.

        حال این سؤال پیش می آید که آیا می توان در مقابل سترون بودن یک خط سیاسی بدون توده ها، شعار سیاست توده ای را به عنوان راه حل پذیرفت؟

        جواب منفی است. زیرا نه تنها یک، بلکه دو سیاست توده ای وجود دارد : سیاستی که ارادۀ خودانگیختۀ توده ها را دنبال می کند، و فراموش می کند که توده ها در درون ساختی اجتماعی قرار گرفته اند که تحت سلطۀ ایدئولوژی بورژواست، و هنگامیکه به حال خود رها می شوند، (توده ها) به دامان اصلاح طلبی (رفرمیسم) می افتند. و دیگر، سیاستی که قادر به تفسیر و تعبیر منافع عمیق و واقعیِ طبقاتیِ توده هاست و نه منافع ظاهریِ آنها.

        بنابراین، هر سیاست توده ای، سیاستی انقلابی نیست. اگر یک حزب خود را به سازماندهیِ مبارزاتِ خودانگیختۀ تودۀ کارگر محدود کند، بدون آنکه این مبارزات را به سوی مبارزه ای برای منافع استراتژیک درازمدّت راهنمائی کند، در واقع سیاستی اصلاح طلبانه و غیر انقلابی را دنبال کرده است.

        حال سعی کنیم معنای آنچه را که باید از خط سیاسی توده ای فهمید، معین کنیم :

1 ـ  اعتماد داشتن به توده ها . ایمان به اینکه توده هایی که با روش صحیح سازمان یافته اند، می توانند در جهت درک و انجام وظایف انقلابی خود حرکت کنند و عکس العمل نشان دهند. ایمان به اینکه توده ها دارای چنان امکانات خلاقی هستند که در لحظات بحرانیِ تاریخ، توانسته اند روشهای جدیدِ مبارزاتی، شیوه های جدید غلبه بر دشمنان طبقاتی را کشف و اختراع کنند.

        2 ـ  احترام به توده ها . احترام قائل شدن به شیوه ای دیالکتیک (یعنی در عین در نظر گرفتن تأثیرات متقابل ـ م.) برای منافع خودانگیخته و بلافصل، و منافع درازمدت توده ها، که به صورت عینی، به معنای پیشنهاد وظایفی به توده هاست که در عین بستگی به منافع استراتژیکِ بلند مدتِ آنها، همواره در جهت منافع خودانگیختۀ بلافصل آنها نیز می باشد. در واقع، جز با در نظر گرفتن منافعِ اخیر ]منافع خودانگیخته و بلافصل[ به عنوان نقطه ]شروع[ حرکت، پیشرفتِ جنبش به سویِ تحقق منافع استراتژیک ممکن نخواهد شد.

        3 ـ  نظر خواهی از مردم . دریافت ایده ها، افکار و نظریات مردم در مورد واقعیت ها . و نه معرفی همه چیز به آنها به صورت از قبل تدارک دیده شده و از بالا. مطمئن شدن از اینکه شعارهای انتخاب شده انعکاسی واقعی در توده ها داشته باشند. چقدر درست می گفت مائو در این مورد، هنگامیکه تأکید می ورزید که : « فرد مبارزی که پرسشنامه و تحقیق تهیه نکرده است، حق حرف زدن ندارد » .

        4 ـ  مطلع کردن مردم . گذاشتن اطلاعاتی در اختیار مردم در مورد وضعیت تاریخیِ موجود ، در مورد وضعیت جبهۀ مبارزۀ آنها، و پیوند آن با سایر جبهه ها، مطلع کردن مردم از وظایف پیشنهادی به آنان و نحوۀ به ثمر رسانیدن این وظایف . مطلع کردن مردم به شیوۀ واقعی چه در مورد جنبه های مثبت، و چه در مورد جنبه های منفیِ امور و پدیده ها.

        5 ـ  تربیت مردم . پرورش میزان آگاهیِ سیاسیِ توده ها، با حرکت از مبارزات خود آنها، فهمانیدن رابطه و پیوندی که میان مبارزاتِ جنبیِ آنها و مبارزۀ سیاسی به طور کلّی وجود دارد.

        6 ـ  سازماندهیِ توده ها . جستجو برای یافتن فرمول هایی که امکان مشارکت بیشتر و بهترِ توده ها را فراهم سازد. در این جهت، تعیین فعّال ترین بخش از مردم و سعی در سازماندهیِ خاصِ آن بخش، به نحوی که بتواند بخشهای منفعل تر و کندتر دیگر را به دنبال خود بکشاند، دارای اهمیت بسیار است.

        7 ـ  بسیج توده ها . دادن شعار های مناسب در هر مجموعه شرایط جدید، این شعارها هنگامی بجا خواهند بود و جنبش انقلابی را به جلو خواهند راند، که انتزاعی نبوده، بلکه متناسب با سطح آگاهیِ موجودِ توده ها، و در جهت به مبارزه کشانیدن آنها در راه منافع استراتژیکشان باشند.

        سخن آخر اینکه : اگر ریشه دوانیدن در توده ها و داشتن سیاستی انقلابی و توده ای برای تعریف یک جنبشِ انقلابی، ]فاکت هایی[ اساسی هستند، نباید فراموش کرد که هر حزب مارکسیستی باید از مرحلۀ اولیه ای بگذرد که در آن این ریشه گیریِ واقعی در توده ها حاصل نمی شود، بلکه تمام کوشش ها در جهت سازماندهی مصرف می شود. برای همین هم هست که لنین، هنگام پاسخ به سؤالاتی در مورد نشانۀ ماجراجویانه بودن خصلت برخی گروه های کوچک، بر واقعیت وجود این نشانه (یا مدرک) در تاریخ تأکید می ورزد. در واقع، در عمل، و نه در برنامه ها، نطق و خطابه ها و حسن نیت هاست که پیشتازان انقلابی خود را به اثبات می رسانند.

       

       

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)                من فکر می کنم ایدۀ ضرورت انقلاب دموکراتیک قبل از انقلاب سوسیالیستی، یعنی تز دو مرحله ای یا چند مرحله ای بودن انقلاب، نیاز به بررسی و کنکاش بیشتر دارد، به ویژه که در ابتدای همین بخش از کتاب، در ارتباط با اراده گرائی، نویسنده به انقلاب موفق کوبا اشاره کرده و سیاست رهبران آنرا سیاستی توده ای و در تضاد با سیاست های اراده گرایانه قلمداد می کند و تا آنجا که به معلومات من مربوط می شود، من هیچگاه انقلاب کوبا را انقلابی دموکراتیک نشناخته ام و همواره آنرا به عنوان انقلابی سوسیالیستی که به شکلی معجزه آسا با رشادت ها و فداکاری های کسانی همچون فیدل کاسترو، فرمانده چه گوارا ، فرمانده کامیلو و غیره در مسیر پیروزی قرار گرفت و در نهایت با کمک قیام توده ها به پیروزی رسید دیده ام. به هر حال من قصد دارم در پستی دیگر البته با همفکری و نظر خواهی از رفقا به این مطلب بپردازم.

2)                Caudillisme   ]احتمالاً از ریشۀ کلمۀ caudillo به معنی رهبر در اسپانیایی است ؟[

3)                لنین، ماجراجویی، مجموعه آثار، جلد 20، ص 374 (متن فرانسه)

4)                همانجا، ص 376  .

 

از کتاب: مفاهیم بنیادی تئوریِ علمی تاریخ، اثر: مارتا هارنِکِر، ترجمۀ: ت. مهتاب، انتشارات شباهنگ، ص 203 ـ 208

 


تعداد بازدیدکنندگان : 20046


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها