چرا می خواهم این وبلاگ را دیگر آپ نکنم؟

اساساً آنچه مرا واداشت تا به ایجاد این وبلاگ مبادرت ورزم چیزی نبود به جز پاسخ دادنِ عملی و البته در حد توانم، به نیاز و عطش روزافزون نسل جوان سرزمینم، نسل شیر زنان و شیر مردان سرخ اندیش، به ایده های مارکسیستی و ایجاد یک محیط دیالوگ تئوریک. اما در طی این مدت، من توانایی های خودم را در وادی عمل بیش از پیش باور کردم و اکنون احساس می کنم وبلاگ نویسی کاری نیست که برای من پایان ماجرا باشد. در فضای مجازی در این مدت نسبتاً کوتاه و در بین "وبلاگ نویسان چپ" من به این واقعیت رسیدم که در عین حال که باید وبلاگ نویسی توسط مبارزان ساکن میهن، به مثابه ابزار و سلاحی کارآمد مورد توجه قرار گیرد، اما در عین حال، اغراق غرض آلود و بزرگنمایی بیش از اندازه در مورد تأثیرات فوق العادۀ این روشِ خاص مبارزه، خود تاکتیکی شناخته شده است برای ایجاد مشغولیت کاذب برای مبارزان واقعی و اتلاف انرژی و زمان آنان. پس بایستی آنرا به عنوان یک تاکتیک، آنهم با در نظر داشتن تمام نواقص و محدودیت هایش درک کرد و نه به گونه ای عمل کرد که گویی : وبلاگ نویسی، هم استراتژی هم تاکتیک!، من در عین حال به وضوح مشاهده کردم که به شکلی سازماندهی شده و منظم و با برنامه، شخصیت ها، گروه ها و جریان هایی برای هرز دادن انرژی و منحرف کردن نیروهای انقلابیِ بالقوه از مسیر واقعی، از طریق جذب آنها به سمت خود، و با خرج کردن انواع و اقسام شعارهای دهان پر کن و پر طمطراق، آنهم از جیب پرولتاریا و توده های تحت ستم!، ایجاد شده و مدت هاست که به فعالیت مخربّشان ادامه می دهند. در واقع مزدوران رژیم که خود دقیقاً در جهت منافع امپریالیسم جهانی تعلیم داده شده و عمل می کنند، تور بزرگی ساخته اند تا از این طریق هر فرد یا گروهی را که به عرصۀ فعالیت مبارزاتی از طریق اینترنت وارد می شود، یا وادار به تمکین کنند و یا با ایجاد جنگ روانی (در اینترنت) بر علیه آن فرد یا گروه، قربانی یا قربانی هایشان را ایزوله کرده و در موقعیتی مهجور قرار دهند. بگذارید شفاف تر بگویم : اکثر وبلاگ ها و سایت های "داخلی" که خود را اپوزیسیون و "چپ" و برانداز و غیره معرفی می کنند و شعار هایی می دهند که اگر کسی در دنیای حقیقی (در داخل ایران) به دلیل جو جاسوسی و امنیتی موجود، حتی با خودش در پستوی خانه اش نجوا کند، نمی تواند از کابوس دیواری که موش دارد و آن موش هم گوشی، در رنج و عذاب نباشد، با این حال با اینکه با "اسامیِ حقیقی" در وبلاگ ها و سایت هایشان این مطالب و شعارها و تعیین تکلیف ها را می نویسند، کوچکترین مشکلی برایشان به وجود نمی آید سهل است، که روز به روز هم "فعّال" تر شده و در عرصه های وسیعتر و "جدیدتری" به صورت "علنی" فعالیت می کنند، اینها (اکثرشان و نه تمامشان زیرا نیروهای مستقل و صادق هم بی شک هستند که البته هدف من در میان گذاشتن این حقایق با همین اقلیت است.) دست پخت ساوامایند و یا کسانی هستند که در نهایت در  لیست "بی خطرها" ی ساواما قرار دارند.

اما در فضای اینترنت با وجود تمام فیلتر هایی که اعمال می کنند ( و البته بعضاً "بعضی ها" را هم به این خاطر که "برانداز"تر! به مخاطبانشان بشناسانند، فیلتر می کنند!) امکانات و منابع بسیار خوبی برای آموزش تئوریک وجود دارد و من شک ندارم که مخاطبان این وبلاگ خودشان توانایی پیدا کردن این سایت ها را دارند و از مقالات و منابع تئوریک موجود در آنها بهترین بهره ها را خواهند برد. من تمام لینک هایی را که وصفشان در بالا آمد پاک می کنم و البته امیدوارم که در آینده ای نزدیک بتوانم وبلاگی دیگر راه بیاندازم و البته به شکل گروهی و به کمک سایرین (چون به شدت این روزها با کمبود زمان مواجهم) و اینبار با موضع گیری مشخص در قبال این خیل دوستنمایان دشمن نهاد، به وظیفه ام که ناتمام ماند عمل کنم.

و اما در حال حاضر، من به این نقطه رسیده ام که فارغ از درگیر شدن و اتلاف وقت خود با این جریان های انحرافی، به فعالیت عملی از طریق ایجاد و سازماندهیِ گروهی از همفکران خودم در دنیای واقعی و نه مجازی! و نه در تور ساواما! بپردازم و البته تا جایی که می توانم از منابع غنی و فراوان تئوریکی که در دنیای اینترنت موجود است بهره برده، آنها را به دیگران نیز معرفی کنم و در افزودن بر آنها بکوشم.

این پیام من به تمام دوستان و رفقاییست که در این مدت به وبلاگ من سر می زدند:

همۀ شما را به کار تئوریک جمعی و ایجاد هسته های انقلابی در دنیای واقعی فرا می خوانم. خود را گول نزنیم و با فعالیت مختصری در "وبلاگستان" و اکتفا کردن به گذاشتن کامنت هایی تکراری و ملال آور و شعار دادن های خشک و خالی، سعی در آرام و پاک ساختن وجدان های خود نکنیم. می دانم که دشوار است اما رفقا! باید وجدان سرخ را قطبنمایمان سازیم و به همان سمتی حرکت کنیم که آن شورشیِ همیشۀ تاریخ، "فرمانده چه گوارا"، همان انسانی که فنا ناپذیریِِ "تعهد" را با مرگش دوباره معنا کرد، حرکت کرد و با پژواک آخرین فریادش، همچون "باران یقین" بر چشمان جوانه های عصیان، بارید و بارید و بارید، و تا سپیده دمان آزادی باز هم می بارد.

و این پیام من به تمام ریاکاران و دغل بازان حرفه ایست:

دیری نخواهد پائید که به دست پر توان مبارزان راه سرخ سوسیالیسم، همان "سوسیالیست های انقلابیِ" واقعی، تمامی شما همراه با اربابانتان، ساقط شده و به زباله دان تاریخ فرستاده می شوید.

 

در پایانِ آخرین پستم در این وبلاگ، می خواهم بیتی از حافظ، شاعری که عظمتش را نهایتی نمی شناسم، بگذارم و با تمام رفقا خداحافظی کنم.

 

       در هر طرف ز خَیل حوادث کمین گهیست

                                            زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر